بر آن كاروان حمله بردند و هر چه داشت غارت كردند .
مردى از فرزندان سليط ، كه نطف خوانده مىشد ، در آن ميان خرجين كوچكى به دست آورد كه در درونش گوهر بسيار گرانبهائى بود و گنجى گران شمرده مىشد .
از آن پس « گنج نطف » ميان عرب ضرب المثل گرديد و هر كه ناگهان به دارائى باد آوردهاى مىرسيد مىگفتند : « گنج نطف به چنگ آورده است . »
دارندگان و نگهبانان كاروان كه اموالشان به يغما رفته بود ، رهسپار يمامه شدند و پيش هوذة بن على حنفى رفتند .
هوذه ، آنان را از پريشانى و بيسر و سامانى رهائى بخشيد و جامه پوشاند و اسبهائى به ايشان داد و آنان را به راه انداخت و خود نيز با ايشان روانه شد تا به بارگاه خسرو انوشيروان رسيدند .
انوشيروان فريفتهء جوانمردى هوذه شد و رشتهاى از مرواريد خواست و آن را بر سر هوذه بست .
از آن پس ، او هوذهء تاجدار ناميده شد .
بعد ، انوشيروان از هوذه پرسيد كه آيا ميان خاندان او و تميم صلح و آشتى برقرار است ؟
هوذه پاسخ داد :
« نه ، در ميان ما جز جنگ و مرگ چيز ديگرى نيست . »
انوشيروان كه اين شنيد گفت :
« پس يقين داشته باش كه انتقام خون عزيزانت را از فرزندان تميم گرفتهاى . »
شاهنشاه ايران در پى اين سخن ، بر آن شد كه لشكريانى را به سركوبى بنى تميم بفرستد .
ولى به او گفته شد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 138
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٨