شوهرم گفت :
« همين كار را بكن . شايد خداوند به يمن وجود او به كار ما بركتى بدهد . »
من رفتم و نگهدارى آن كودك را عهدهدار شدم .
از همان دم كه بچه را در آغوش گرفتم و پستان خود را در دهانش نهادم تا شير بخورد ، آنقدر شير خورد كه سير شد . برادر رضاعى او نيز با او شير نوشيد تا سيرآب شد . بعد هر دو به خواب رفتند . در صورتى كه پيش از آن پسر من نمىخوابيد .
شوهر من برخاست و به سوى شتر ما رفت و ديد شترى كه قبلا هيچ شير نداشت ، پستانش پر از شير شده است .
شيرش را دوشيد و از آن نوشيد تا سير شد و به من هم نوشاند تا سير شدم .
در اين حال به من مىگفت :
« حليمه ، به خدا بايد بدانى كه نوزاد فرخندهاى را براى نگهدارى گرفتهاى ! » به او گفتم :
« به خدا سوگند كه خود نيز همين اميدوارى را دارم . »
بعد همه با هم آمادهء حركت شديم .
من سوار خر خود شدم در حالى كه بچه را نيز با خود داشتم .
ديرى نگذشت كه خر من از همه پيش افتاد و هيچ خر ديگرى به پايش نمىرسيد . كار به جائى كشيد كه زنان همسفر من مىگفتند :
« اى دختر ابو ذؤيب ، خيلى تندتر از ما مىتازى . آيا اين خر تو همان نيست كه با آن از شهر خود بدين جا آمدى ؟ » جواب مىدادم :
« آرى . به خدا اين خر همان خر است . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 122
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٢