مىگفتند :
« پس حتما اتفاقى برايش افتاده كه اين قدر چست و چالاك شده است ! » راه خود را همچنان منزل به منزل پيموديم تا به سرزمين قبيلهء بنى سعد رسيديم .
من زمينى از آن زمين ، خشكتر و بايرتر نمىدانستم مخصوصا از اين جهة كه گرفتار خشكسالى هم شده بوديم .
ولى همين كه پاى بدان سرزمين نهاديم ، ديدم گوسپندان من پيش من دويدند در حالى كه همه سير بودند و پستان ميشها نيز پر از شير بود .
شير آنها را دوشيديم در صورتى كه پيش از آن كسى نمى - توانست حتى يك قطره شير از پستان آنها بدوشد .
كار به جائى رسيده بود كه از قوم ما هر كه در آن جا حضور داشت به چوپانها مىگفت :
« گوسپندان خود را در همان جا بچرانيد كه چوپان دختر ابو ذؤيب مىچراند ! » با اين همه ، گلههاى آنان گرسنه مىماندند و هيچ شير نمىدادند ولى گوسپندان من هميشه سير بودند و شير داشتند .
پيوسته خير و بركت بسيار از سوى خداوند نصيب ما مىشد تا دو سال گذشت و من محمد ( ص ) را از شير گرفتم .
از آن پس ، او چنان خوب رشد مىكرد و بزرگ مىشد كه هيچ بچهء ديگرى از اين حيث به دو نمىرسيد . چنان كه هنوز دو سال نگذشته ، كودك زيركى شده بود .
در اين هنگام ما او را پيش مادرش برديم ولى ، از بس به يمن وجود اين بچه خير و بركت ديده بوديم ، من علاقهء بسيار داشتم كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٣