جديس جان بدر برده بودند ، پيش حسان بن تبع ، پادشاه يمن ، رفتند و از او يارى خواستند .
حسان روانهء يمامه شد و وقتى به منزلى رسيد كه تا يمامه سه روز راه بود ، يكى از همراهان وى گفت :
« من در قبيلهء جديس خواهرى دارم كه او را يمامه مىخوانند و چشمانش به اندازهاى بينائى دارد كه سوار را از مسافت سه روز راه مىبيند . و من مىترسم كه آمدن تو را به افراد جديس خبر دهد و آنان را براى پيكار آماده كند . بنا بر اين بهتر است كه به ياران خود فرمان دهى تا هر مردى درختى را قطع كند و آن را جلوى خود بگيرد تا شناخته نشود . »
حسان به ايشان فرمود تا چنين كنند .
يمامه چشم انداخت و آنان را ديد و به مردان قبيلهء جديس گفت :
« حميريان اينك به سوى شما مىآيند . »
از او پرسيدند :
« مگر تو چه مىبينى ؟ » پاسخ داد :
« مردى را مىبينم كه درختى پيش روى گرفته و شانهاى دارد كه زير بغلش عرق كرده و كفشى دارد كه وصله پينه شده است . »
او راست مىگفت و همين طور بود ولى سخن او را دروغ انگاشتند و باور نكردند و خود را براى پيكار با دشمن آماده نساختند .
در نتيجهء حسان سپيده دم ناگهان بر آنان تاخت و همه را تار و مار كرد .
يمامه را پيش حسان آوردند و حسان چشمان او را از كاسه در آورد و در آنها رگ و پى سياه يافت .
از او پرسيد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 125
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٥