دخترى بزايد و علاقهء بنى اسرائيل به پسر را در نظر گيرد و آن دخترى را با پسرى عوض كند .
ولى او پسرى آورد و نامش را اشمويل نهاد . معنى « اشمويل » اين است كه : « خدا دعاى مرا شنيد » .
سبب اين نامگذارى آن بود كه او نازا بود و فرزندى نمىآورد و شوهرش زن ديگرى داشت كه ده فرزند برايش آورده بود . هووى او پيوسته به بهانهء بسيارى فرزندان خويش بر او مىباليد و ستم روا مىداشت .
آن زن كه پيرو شكسته شده بود از خداوند خواست كه فرزندى به وى بدهد .
خداوند به پيرى و شكستگى او رحمت آورد . بدين جهة او در موقع خود حائضه شد و يائسگى وى از ميان رفت و پس از نزديكى با شوهر ، آبستن گرديد .
همين كه دوره آبستنى سپرى شد ، پسرى زاد كه او را اشمويل ناميد . و وقتى بزرگ شد ، او را به بيت المقدس برد تا تورات را فرا گيرد .
شيخى از علماء بيت المقدس سرپرستى او را عهده دار شد و او را فرزند خويش خواند .
وقتى اشمويل به سنى رسيد كه خداوند مىخواست او را به پيامبرى برانگيزد ، هنگامى كه سرگرم نماز بود جبرائيل به دو نزديك شد و به صدائى كه مانند صداى شيخ بود ، او را فرا خواند .
او نيز پيش شيخ رفت و پرسيد :
« چه مىخواهى ؟ » شيخ نمىخواست بگويد كه : « من ترا صدا نزدم . » زيرا فكر مىكرد كه اگر چنين بگويد ، شايد او از صدائى كه شنيده ، هراسان شود . اين بود كه گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 9
مساهمون: ابن الأثير
ص٩