شكوه و نيرومندى او چنين بود تا هنگامى كه در انديشه پرواز به آسمان افتاد .
براى انجام اين كار از خراسان به بابل رفت و خداوند بزرگ به او نيروئى بخشيد كه با همراهان خود به آسمان رفت تا به ابرها رسيد .
آنگاه خداوند اين نيرو را از ايشان باز گرفت . اين بود كه همه ناگهان افتادند و نابود شدند و در چنين روزى بود كه كيكاووس به حال يك آدميزادهء عادى برگشت كه از خوردن و آشاميدن و همچنين قضاى حاجت ناگزير شد .
اينها همه از دروغهاى خنك ايرانيان است .
پس از اين پيشآمد ، فرمانروائى كيكاووس رو به نابودى نهاد و از شكوه كشورش كاسته شد .
دشمنان و بدخواهان او فزونى يافتند و با او به جنگ پرداختند . در اين جنگها گاهى او پيروزى مىيافت و گاهى آنان پيروز مىشدند .
بعد به شهرهاى يمن تاخت . پادشاه يمن در آن روزگار ذو الاذعار بن ابرهة ذو المنار بن رايش بود كه به سبب ابتلا به بيمارى فالج جنگ نمىكرد .
اما همين كه كيكاووس به قلمرو فرمانروائى او تاخت ، خود را براى پيكار با وى آماده ساخت و با لشكريانى كه داشت به جنگ او رفت . در اين جنگ كيكاووس را گرفتار ساخت و لشكريانش را نيز به بند اسارت انداخت .
آنگاه كيكاووس را در چاهى زندانى كرد و در چاه را بست .
رستم كه خبر گرفتارى كيكاووس را شنيد از سيستان به
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 79
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٩