اسكندر گفت :
« به من خيانت كردى ؟ » جواب داد :
« نه ، ولى مىخواستم بدانى كه من به خاطر ناتوانى و زبونى نبود كه فرمانبردار تو شدم بلكه وقتى ديدم كه جهان بالا چگونه به تو روى آورده و خداى آسمانها تا چه اندازه پشتيبان تست خواستم با فرمانبردارى از تو ، از او فرمان برده ، و با نزديك شدن به تو ، خود را به او نزديك كرده باشم . »
اسكندر به شنيدن اين سخن گفت :
« از كسى مانند تو نبايد جزيه گرفت . ميان ما دو تن ، جز تو كسى را نمىبينم كه شايستهء وصف به فضل و خرد باشد . بدين جهة آنچه را كه از تو خواستهام ، به تو مىبخشم و برمىگردم . »
پادشاه چين گفت :
« ولى تو ازين لشكر كشى زيانى نخواهى ديد . » و دو برابر آنچه با وى قرار گذاشته بود ، برايش فرستاد .
اسكندر همان روز او را ترك گفت و به راه افتاد در حالى كه تودهء مردم در خاور و باختر و پادشاه تبت و ديگران آئين او را پذيرفته بودند .
پس از دست يا بى به شهرهاى خاور و باختر و آنچه ميان آن دو بود ، رو به شهرهاى شمال آورد و آن شهرها را گرفت و مردم كشورهاى گوناگون را به كيش خويش درآورد تا به سرزمين يأجوج و مأجوج رسيد .
گفتههاى مورخان دربارهء يأجوج و مأجوج با هم اختلاف دارد . آنچه درست است اين است كه آنان نژادى از تركان بودند كه تعدادشان بسيار و زور و نيرو و آسيب و گزندشان فراوان بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 168
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٨