ناتوان ساخته بود ، به جاى خود در بلخ گذاشت و نگهدارى خزانهها و فرزندان و زنان خويش را نيز به دو سپرد .
اين خبر به گوش پادشاه توران زمين خرزاسف ( ارجاسب ) رسيد و همين كه به حقيقت آن پى برد ، دور بودن ويشتاسب از كشور خود را غنيمت شمرد و از فرصت استفاده نمود و لشكريان خويش را گرد آورد و بسيج كرد و روانه بلخ شد .
همين كه به بلخ رسيد ، آن جا را گرفت و لهراسب و دو فرزند ويشتاسب و هيربدان را كشت و ديوانخانهها را آتش زد و آتشكدهها را ويران ساخت و دستههائى از لشكريان خويش را نيز به شهرها فرستاد كه تا توانستند كشتند و اسير گرفتند و ويران كردند .
ارجاسب ، همچنين ، دو دختر ويشتاسب را كه يكى از آنان خمانى نام داشت اسير كرد .
بزرگترين پرچم ايرانيان را نيز كه به درفش كاويان معروف بود ، گرفت .
سپس در پى ويشتاسب شتافت .
ويشتاسب از دست او گريخت و به كوههائى كه در فارس بود پناهنده شد در حالى كه از آنچه بر سرش آمده بود خود را زبون و بيچاره مىديد .
هنگامى كه كار بر او سخت شد ، همراه جاماسب كه حكيم دانشمند دربار ايران بود ، كسانى را در پى پسر خود اسفنديار فرستاد و او را از زندان بيرون آورد و از رفتارى كه با وى كرده بود پوزش خواست و به دو وعده داد كه او را وليعهد خود سازد و پادشاهى را پس از خود به دو واگذارد .
اسفنديار كه اين سخنان شنيد ، در برابر پدر خود به خاك
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 144
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٤