« تو كه هستى ؟ » در پاسخ گفت :
« من پسرت ، عيص ، هستم . »
اسحاق به بدن او دست كشيد و چون آن را پشم آلود يافت ، گفت :
« تماس ، تماس عيص است و بوى ، بوى يعقوب . »
مادر يعقوب گفت :
« او عيص است . بنابر اين از گوشتى كه برايت آورده ، بخور ! » اسحاق هم خورد و درباره او دعا كرد كه از ميان فرزندان و بازماندگان او ، پيامبران و پادشاهان برخيزند ! يعقوب برخاست و عيص آمد كه تازه از شكار برگشته بود .
به پدر خود گفت :
« شكارى كه مىخواستى ، برايت آوردهام . »
اسحق كه اين شنيد ، گفت :
« پسرجان ، هم اكنون پيش از تو برادرت براى من گوشت آورد . »
عيص به شنيدن اين سخن سوگند خورد كه يعقوب را بكشد .
اسحق - كه به خشم فرزند خويش پى برد - گفت :
« فرزندم ، براى تو نيز دعائى باقى مانده است . »
آنگاه درباره او دعا كرد كه فرزندانش به اندازه خاكهاى روى زمين فزونى يابند و هيچكس بر آنان فرمان نراند جز كسى كه از خودشان باشد .
يعقوب از بيم برادرش ، عيص ، گريزان شد و به سوى خانه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 85
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٥