تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
« تو كه هستى ؟ » در پاسخ گفت : « من پسرت ، عيص ، هستم . » اسحاق به بدن او دست كشيد و چون آن را پشم آلود يافت ، گفت : « تماس ، تماس عيص است و بوى ، بوى يعقوب . » مادر يعقوب گفت : « او عيص است . بنابر اين از گوشتى كه برايت آورده ، بخور ! » اسحاق هم خورد و درباره او دعا كرد كه از ميان فرزندان و بازماندگان او ، پيامبران و پادشاهان برخيزند ! يعقوب برخاست و عيص آمد كه تازه از شكار برگشته بود . به پدر خود گفت : « شكارى كه مىخواستى ، برايت آورده‌ام . » اسحق كه اين شنيد ، گفت : « پسرجان ، هم اكنون پيش از تو برادرت براى من گوشت آورد . » عيص به شنيدن اين سخن سوگند خورد كه يعقوب را بكشد . اسحق - كه به خشم فرزند خويش پى برد - گفت : « فرزندم ، براى تو نيز دعائى باقى مانده است . » آنگاه درباره او دعا كرد كه فرزندانش به اندازه خاك‌هاى روى زمين فزونى يابند و هيچكس بر آنان فرمان نراند جز كسى كه از خودشان باشد . يعقوب از بيم برادرش ، عيص ، گريزان شد و به سوى خانه