ولى عيص گفت :
« به خدا اگر تو پيش از من بيرون به روى ، من در رحم مادر آشوب خواهم كرد و مادرم را خواهم كشت . »
يعقوب كه اين شنيد ، درنگ كرد و عيص نخست زاده شد و يعقوب در پى عيص به جهان آمد . و - چنان كه گفتيم - او « يعقوب » ناميده شد چون در « عقب » آمد و برادرش « عيص » ناميده شد چون « عصيان » كرد .
از اين دو تن ، عيص را پدرش بيشتر دوست داشت و يعقوب را مادرش .
عيص اهل شكار بود . و اسحاق ، پدرش ، هنگامى كه پير و نابينا شده بود ، به دو گفت :
« اى فرزند ! قدرى از گوشت شكار به من بده تا بخورم .
و نزديك من بيا تا دعائى كه پدر من دوبارهء من كرده ، من هم در حق تو بكنم . »
عيص مردى پر موى و پشم آلود ، و يعقوب ، بر عكس ، كم موى بود .
مادر اين دو پسر ، وقتى كه شنيد اسحاق مىخواهد در حق عيص دعا كند ، به يعقوب گفت :
« فرزندم ! يك گوسفند بكش و بريان كن و پوستش را بپوش و گوشتش را پيش پدرت ببر و بگو : من پسرت ، عيص ، هستم . »
يعقوب نيز چنين كرد و هنگامى كه گوشت را پيش پدر خود برد ، گفت :
« پدر جان ، بخور ! » اسحاق - كه نابينا بود - پرسيد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٤