برسانم ؟ » فرمود : « يك ماهى بگير و آن را در زنبيلى بگذار . هر جا كه آن ماهى گم شد ، آن مرد در آن جاست . »
حضرت موسى يك ماهى گرفت و در زنبيلى گذاشت و به جوانى كه همراهش بود گفت :
« هر گاه اين ماهى را گم كردى ، مرا آگاه كن . »
بعد ، هر دو در كرانهء دريا به راه افتادند تا به صخرهاى گذشتند و به آبى رسيدند كه آب زندگانى بود و هر كس كه از آن مىنوشيد ، عمر جاويدان مىيافت و هر مردهاى كه بدان نزديك مىشد زنده مىگرديد .
آن ماهى نيز در اثر برخورد بدين آب زنده شد . درين هنگام موسى خفته بود .
ماهى در زنبيل تكان خورد و پريد و به دريا افتاد و ناپديد شد .
درين هنگام خدا روانى آب را گرفت چنان كه آب به صورت طاقى در آمد و براى ماهى مانند گذرگاه سرپوشيدهاى شد .
و اين رويدادى شگفتانگيز بود .
بعد ، كه موسى بيدار شد ، هر دو به راه افتادند .
همين كه هنگام صرف غذا رسيد ، موسى به دوست جوان خود گفت :
« خوراك ما را بياور كه درين سفر خستگى بسيار ديدهايم . »
ابن عباس گفته است :
موسى ، تنها هنگامى بدان خستگى دچار شد كه از آن محل كه خدا به او فرمان داده بود پيشتر رفت .
همسفر موسى در پاسخ او گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 162
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٢