چون اين اعتبار زايل شود محبت منتفى گردد ، پس آخر و نهايت محبت و عشق ، اتحاد باشد . و حكما گفتهاند كه محبت يا فطرى ( 1 ) بود يا كسبى ، و محبت فطرى ( 2 ) در همه كاينات موجود باشد ، چه در فلك محبتى است كه مقتضى حركت اوست ، و در هر عنصر كه طلب مكان طبيعى مىكند در آن محبت مكان مركوز است ، و همچنين محبت ديگر از احوال طبيعى از وضع و مقدار و فعل و انفعال ، و در مركبات نيز چنان كه در مغناطيس آهنربا ( 3 ) ، و در نبات زياده از آنچه در مركبات باشد به سبب آنكه بر طريق نموّ و اغتذاذ و تحصيل بذر و حفظ نوع متحرك باشد ، و در حيوان زيادت بر آنچه در نبات نباشد مانند الفت و انس به مشاكل و رغبت به تزاوج و شفقت بر فرزند و ابناى نوع . و امّا محبّت كسبى اغلب در نوع انسان بود ، و سبب آن از سه چيز بود : اوّل لذت ، و آن جسمانى باشد يا غير جسمانى ، و همى باشد يا حقيقى . و دوّم منفعت ، و آن هم يا مجازى باشد چنان كه محبّت دنياوى كه نفع آن بالعرض باشد ، يا حقيقى كه منفعت آن با لذّات باشد . و سيّم مشاكلهء جوهر ، و آن يا عام باشد چنان كه ميان دو كس كه هم خلق و هم طبع باشند و به اخلاق و شمايل و افعال يكديگر مبتهج شوند ، و يا خاص بود ميان اهل حق مانند محبت
أوصاف الأشراف — صفحة 70
مساهمون: خواجه نصير الدين الطوسي
ص٧٠
هامش
( 1 ) ن : نظرى . .
( 2 ) - ن : نظرى . .
( 3 ) - ن و گ : آهن را . .