عرض كرد آقا ملاحظه بفرمائيد در مداركى كه خدمت شما است آيا اسم اين پسر عمويم هست و او اهل نجات است . امام فرمود آرى اسم او نزد ما است و رستگار است .
بصائر : ابو حمزه گفت : من دست ابو بصير را گرفته بودم و او را بردم در خانه حضرت صادق عليه السّلام . به من گفت هيچ حرف نزن بدرب خانه كه رسيديم ابو بصير سرفهاى كرد صداى حضرت صادق را شنيديم كه بكنيز ميفرمود فلانى درب را باز كن كه ابو محمّد درب خانه است وارد شديم چراغ مقابل آقا ميسوخت و يك خورجين در خدمت ايشان گشوده بود من بلرزه افتادم امام عليه السّلام سر بلند كرده فرمود : تو بزّاز هستى عرض كردم آرى فدايت شوم يك ملافهاى كه روى بالش بود به من داد و فرمود : اين را بهپيچ من آن را پيچيدم باز فرمود : تو بزاز هستى در آن صحيفه تماشا ميكرد رعشه و لرزه من بيشتر شد .
وقتى خارج شديم من به ابو محمّد گفتم چون امشب مرا پيش آمدى نشده بود مقابل امام خورجينى ديدم كه از داخل آن صحيفهاى را بيرون آورده بود و به آن نگاه ميكرد هر وقت امام در آن مينگريست بر تن من لرزه مىافتاد . ابو بصير دست خويش را بر پيشانى زده گفت : چرا در آن موقع به من اطلاع ندادى واى بر تو به خدا قسم آن ديوان اسامى شيعه بوده اگر به من ميگفتى درخواست ميكردم اسمت را به تو نشان بدهد .
بصائر : داود رقى گفت : به حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام عرض كردم آيا اسم من از خزينهاى كه اسماء شيعيان شما در آنجا هست وجود دارد فرمود : آرى به خدا قسم در مخزن اسرار است .
بصائر : مرزبان بن عمران گفت : از حضرت رضا عليه السّلام سؤالى راجع به خود كردم عرض كردم از مهمترين چيزها سؤالى دارم . آيا من از شيعيان شما هستم فرمود : آرى عرضكردم اسم مرا در ميان اسماء شيعيان ملاحظه فرمودهايد ؟
فرمود : آرى .
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 88
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٨