لوط ، تندباد قوم عاد ، و صاعقه قوم ثمود ، يك سلسله حوادث طبيعى بودند كه فقط وقوع آنها در آن شرائط خاص معجزه بود .
ولى داستان نابودى لشگر ابرهه به وسيله سنگريزه هايى كه از منقار و پاهاى آن پرندگان كوچك فرو مىافتاد چيزى نيست كه شبيه حوادث طبيعى باشد .
برخاستن آن پرندگان كوچك ، و آمدن به سوى آن لشكر مخصوص ، و همراه آوردن سنگريزهها و نشانه گيرى خاص آنها و متلاشى شدن بدنهاى افراد يك لشگر عظيم با آن سنگهاى كوچك همه امورى هستند خارق عادت ، ولى مىدانيم اينها در برابر قدرت خداوند بسيار ناچيز است .
خداوندى كه در درون همين سنگريزهها قدرت اتمى آفريده كه اگر آزاد شود انفجار عظيمى توليد مىكند ، براى او آسان است كه در آنها خاصيتى بيافريند كه اندام لشگر ابرهه را همانند « عصف ماكول » ( كاه درهم كوبيده و خورده شده ) قرار دهد .
هيچ نيازى نيست كه مانند بعضى از مفسران مصرى براى توجيه اين حادثه بگوئيم كه سنگها حامل ميكربهاى و با ، يا حصبه و آبله بودهاند ( 1 ) .
و اگر در بعضى از روايات آمده كه از بدنهاى مصدومين مانند مبتلايان به آبله خون و چرك مىآمد دليل بر اين نيست كه آنها حتما به آبله مبتلا شده بودند .
همچنين نيازى به آن نيست كه بگوئيم اين سنگريزهها اتمهاى فشرده اى بودند كه خلاء موجود در ميان آنها را از ميان رفته ، و فوق العاده سنگين بودند كه ، بطورى كه به هر كجا فرود مىآمدند سوراخ مىكردند .
هامش
( 1 ) « تفسير عبده » جزء عم صفحه 158 مراجعه شود .