كه آن هم در مسير فنا قرار گرفته .
اما اگر انسان با تمام وجودش باور كند كه دنيا ، زندان مؤمن ، و بهشت كافر است « الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر » ( 1 ) .
اگر باور كند كه اين جسم خاكى ، قفسى است براى مرغ روح او كه وقتى اين قفس شكست آزاد مىشود ، و به هواى كوى دوست پر و بال مىزند .
اگر باور كند « حجاب چهره جان مىشود غبار تنش » مسلما در آرزوى آن دم است كه از اين چهره ، پرده برفكند .
اگر باور كند مرغ باغ ملكوت است و از عالم خاك نيست ، و تنها « دو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنش » ؟
آرى اگر ديدگاه انسان در باره مرگ چنين باشد هرگز از مرگ وحشت نمىكند ، در عين اينكه زندگى را براى پيمودن مسير تكامل خواهان است .
لذا در حديث عاشورا مىخوانيم : هر قدر حلقه محاصره دشمن تنگتر و فشار دشمن بر حسين ع و يارانش بيشتر مىشد چهرههاى آنها برافروخته تر و شكوفاتر مىگشت ، و حتى پير مردان اصحابش صبح عاشورا خندان بودند وقتى از آنها سؤال مىشد چرا ؟ مىگفتند : براى اينكه ساعاتى ديگر شربت شهادت مىنوشيم و حور العين را در آغوش مىگيريم ! ( 2 ) .
علت ديگر براى ترس از مرگ دلبستگى بيش از حد به دنيا است ، چرا كه مرگ ميان او و محبوبش جدايى مىافكند ، و دل كندن از آن همه امكاناتى كه براى زندگى مرفه و پر عيش و نوش فراهم ساخته براى او طاقتفرسا است .
عامل سوم خالى بودن ستون حسنات و پر بودن ستون سيئات نامه عمل است .
هامش
( 1 ) « سفينة البحار » ج 1 صفحه 603 .
( 2 ) « مقتل الحسين » مقرم صفحه 263 .