زيرا عالمى كه بر خلاف علمش عمل مىكند ، مانند جاهل سرگردانى است كه هرگز از جهلش هشيار نمىشود ، بلكه من حجت را بر چنين عالمى بزرگتر ، و حسرت را پايدارتر مىبينم » ( 1 ) .
و بدون شك وجود چنين علما و دانشمندانى ، بزرگترين بلا براى يك جامعه ، محسوب مىشود ، و سرنوشت مردمى كه عالمشان چنين باشد ، سرنوشت خطرناكى است كه به گفته شاعر :
و راعى الشاة يحمى الذئب عنها
فكيف اذا الرعاة لها ذئاب !
: شبان ، گوسفندان را از چنگال گرگ نجات مىدهد اما واى به حال گوسفندانى كه شبانشان گرگان باشند .
2 - چرا از مرگ بترسم ؟
معمولا غالب مردم از مرگ مىترسند ، تنها گروه اندكى هستند كه بر چهره مرگ لبخند مىزنند ، و آن را تنگتنگ در آغوش مىفشارند ، دلقى رنگرنگ را مىدهند و جانى جاودان مىگيرند .
اما ببينيم چرا مرگ و مظاهر آن ، و حتى نام آن ، براى گروهى ، دردآور است ؟ دليل عمده اش ، اين است كه به زندگى بعد از مرگ ، ايمان ندارند ، و يا اگر ايمان دارند ، اين ايمان به صورت يك باور عميق در نيامده و بر افكار و عواطف آنها حاكم نشده است .
وحشت انسان از فناء و نيستى ، طبيعى است ، انسان حتى از تاريكى شب مىترسد ، چرا كه ظلمت نيستى نور است ، و گاه از مرده نيز مىترسد ، چرا
هامش
( 1 ) « اصول كافى » جلد 1 ( باب استعمال العلم حديث 6 ) .