و به هر حال ما نمىتوانيم از ظاهر آيات قرآن كه مىگويد : مادر يوسف آن روز زنده بود ، بدون مدرك قاطعى چشم بپوشيم و آن را توجيه و تاويل كنيم .
7 - بازگو نكردن سرگذشت براى پدر
در روايتى از امام صادق ع مىخوانيم هنگامى كه يعقوب به ديدار يوسف رسيد به او گفت : فرزندم دلم مىخواهد بدانم برادران با تو دقيقا چه كردند .
يوسف از پدر تقاضا كرد كه از اين امر صرف نظر كند ، ولى يعقوب او را سوگند داد كه شرح دهد .
يوسف گوشه اى از ماجرا را براى پدر بيان كرد تا آنجا كه گفت برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند ، پيراهنت را بيرون بياور من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم يعقوب سوگند مىدهم كه پيراهن از تن من بيرون نياوريد و مرا برهنه نسازيد ، يكى از آنها كاردى كه با خود داشت بركشيد و فرياد زد پيراهنت را بكن ! . . . با شنيدن اين جمله ، يعقوب طاقت نياورد ، صيحه اى زد و بيهوش شد و هنگامى كه به هوش آمد از فرزند خواست كه سخن خود را ادامه دهد اما يوسف گفت تو را به خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ، سوگند كه مرا از اين كار معاف دارى ، يعقوب كه اين جمله را شنيد صرف نظر كرد . ( 1 )
و اين نشان مىدهد كه يوسف به هيچوجه علاقه نداشت ، گذشته تلخ را در خاطر خود يا پدرش تجديد كند ، هر چند حس كنجكاوى يعقوب را آرام نمىگذاشت .
هامش
( 1 ) مجمع البيان جلد 5 صفحه 265 .