ابراهيم در زمانى چشم به جهان گشود كه نمرود بن كنعان آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حكومت مىكرد و خود را خداى بزرگ بابل معرفى مىنمود .
البته مردم بابل تنها اين يك بت را نداشتند ، بلكه در عين حال بتهايى با اشكال گوناگون و از مواد مختلف ساخته و پرداخته بودند و به نيايش در مقابل آنها مشغول بودند .
حكومت وقت از آنجا كه بت پرستى را وسيله مؤثرى براى « تحميق » و « تخدير » افكار ساده لوح مىديد ، سخت از آن حمايت مىكرد ، و هر گونه اهانت و توهين به بتها را يك گناه بزرگ و جرم نابخشودنى مىدانست .
مورخان درباره تولد ابراهيم داستان شگفتانگيزى نقل كردهاند كه خلاصه اش چنين است :
منجمان تولد شخصى را كه با قدرت بى منازع « نمرود » مبارزه خواهد كرد ، پيش بينى كرده بودند ، و او با تمام قوا هم براى جلوگيرى از تولد چنين كودكى ، و هم براى كشتن او بر فرض تولد ، تلاش و كوشش مىكرد .
ولى هيچيك از اينها مؤثر نيفتاد و اين نوزاد سرانجام تولد يافت .
مادر براى حفظ او ، او را در گوشه غارى در نزديكى زادگاهش پرورش مىداد ، بطورى كه سيزده سال از عمر خود را در آنجا گذراند .
سرانجام كه در آن مخفيگاه ، دور از نظر ماموران نمرود پرورش يافت ، و به سن نوجوانى رسيد تصميم گرفت كه آن خلوتگاه را براى هميشه ترك كند ، و به ميان مردم گام نهد ، و درس توحيدى را كه با الهام درون به ضميمه مطالعات فكرى دريافته بود براى مردم باز گويد .
مبارزه با گروههاى مختلف بتپرست
در اين هنگام كه مردم بابل علاوه بر بتهاى ساختگى دست خود ، موجودات