ميرزا شما را مىخواهد . من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مىخواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته ، ( من خواب خود را به كلى فراموش كرده بودم ) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت : ميرزا عبد النبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنجا هست بردار ، بلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كردم خواستم چيزى بگويم ، احساس كردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود ، وجه را برداشتم و بيرون آمدم .
2 - دوستى كه مورد اعتماد است نقل مىكرد نويسنده كتاب « ريحانة الادب » مرحوم تبريزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود ( شايد روماتيسم شديد داشت ) به طورى كه به زحمت مىتوانست قلم به دست بگيرد ، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مىگويد : در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است ، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشته چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند ، تعجب كردم و جريان خواب به كلى از خاطرم رفته بود ، بالآخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده بلافاصله به ياد جريان خواب افتادم ، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود ! .
3 - نويسنده معروف اسلامى سيد قطب در تفسير خود فى ظلال القرآن ذيل آيات مربوط به سوره « يوسف » چنين مىنويسد : اگر من تمام آنچه در باره رؤيا گفتهايد انكار كنم هيچگاه نمىتوانم جريانى را كه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم ، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زادهام خون چشمانش را فرا گرفته بود و قادر به ديدن نيست ( خواهرزادهام با ساير اعضاى خانوادهام در مصر بودند ) من از اين جريان متوحش شدم ، فورا نامه اى براى خانوادهام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زاده ام
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 316
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣١٦