زندگى آن را ، سكون غار و كوه * زندگى اين را ، زمرگ باشكوه
آن ، خدا را جستن از ترك بدن * اين ، خودى را برفسان حق زدن
آن ، خودى را كشتن و واسوختن * اين ، خودى را چون چراغ افروختن
فقر ، چون عريان شود زير سپهر * از نهيب او بلرزد ماه و مهر
فقر عريان ، گرمى بدر و حنين * فقر عيان ، بانگ تكبير حسين
فقر را تا ذوق عريانى نماند * آن جلال اندر مسلمانى نماند
واى ما ، اى واى اين دير كهن * تيغ لا در كف ، نه تو دارى نه من
دل زغير اللَّه ، بپرداز اى جوان * اين جهان كهنه در بازار اى جوان
تا كجا بىغيرت دين زيستن * اى مسلمانان ! اين زيستن
مرد حق باز آفريند خويش را * جز به نور حق نبيند خويش را
بر عيار مصطفى خود را زند * تا جهان ديگرى پيدا كند « 1 »
هامش
( 1 ) . كليات اشعار اقبال : چه بايد كرد .