مدعايش سلطنت بودى اگر * خود نكردى با چنين سامان سفر
دشمنان چونريگصحرا لاتُعدّ * دوستان او بهيزدانهمعدد
سرّ ابراهيم و اسمعيل بود * يعنى آن اجمال راتفصيلبود
عزم او چون كوهساران استوار * پايدار و تندسير و كامكار
تيغ بهر عزت دين است و بس * مقصد او حفظ آئين استوبس
ماسوى اللَّه را مسلمان بنده نيست * پيش فرعونى سرشافكندهنيست
خون او تفسير اين اسرار كرد * ملت خوابيده را بيدار كرد
تيغ لاچون ازميان بيرون كشيد * از رگ ارباب باطل خون كشيد
نقش الااللَّه بر صحرا نوشت * سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسينآموختيم * ز آتش او شعلهها اندوختيم
شوكت شام و فر بغدادرفت * سطوت غرناطه همازيادرفت
تار ما از زخمهاش لرزان هنوز * تازه ازتكبيراو ايمان هنوز
اىصبا اىپيك دور افتادگان * اشك ما بر خاك پاك او رسان « 1 »
هامش
( 1 ) . رموز بى خودى ، از اقبال لاهورى ( كليات اشعار اقبال چاپ لاهور ) .