كسى كه خداوند به وسيلهء آزمايش و تجارب نفعى به او نرساند
از هيچ اندرزى سودى نمىبرد و نتيجهء تقصير او از پيش رويش برآيد تا ناشناخته را شناخته انگارد و شناخته را ناشناخته داند . وقتى اين وضع براى كسى پيش مىآيد ، حاكى از آنست كه شخصيت ( من ) آدمى مختل گشته و عناصر اساسى آن متلاشى شده و به اصطلاح قرآن مجيد در سيه چال بدفهمى افتاده : * ( خَتَمَ الله عَلى قُلُوبِهِمْ وَعَلى سَمْعِهِمْ وَعَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ ) * ( 1 ) ( خداوند به دلهاى آنان مهر زده است و بر گوشها و چشمان آنان پرده ايست و براى آنان عذابى است دردناك ) . براى بروز چنين حالتى عللى را مىتوان در نظر گرفت . از آن جمله : 1 - خنثى شدن و از كار افتادن عوامل حركت در مسير « حيات معقول » مانند درك ، هوش ، فهم ، انديشه و تعقل ، احساسات پاك درونى ، وابستگى به پديدههاى حيوانى و اسقاط وجدان از فعاليت و انواعى از اختلالات در شخصيت و غير ذلك . 2 - لجاجت و تعصب براى نگه داشتن آنچه كه ساليانى از عمر خود را در آن وضع روانى قبلى سپرى كرده است . اكنون مىبيند چهل يا پنجاه سال گذشته است كه بر آن وضع روانى زندگى نموده است . و نمىتواند بپذيرد كه ممكن است در همهء آن ساليان