ترجمهء خطبهء صد و شصت و دوم
اين سخن را در پاسخ يكى از يارانش فرمود كه از او پرسيده بود : چگونه قوم شما ، شما را از اين مقام كه شايسته ترين مردم به آن بوديد ، دفع و بر كنار نمودند - 1 اى برادر اسدى ، تو مردى مضطرب هستى - 2 كه گفتارت را ناسنجيده رها مىكنى - 3 با اين حال براى توست رابطهء خويشاوندى و حق پاسخ براى سؤال - 4 اكنون كه پرسيدى ، بدان - 5 اما اين كه حق ما را در بارهء مقام پيشوايى خود سرانه از ما گرفتند ، در حالى كه ما هم از نظر نسب بالاتر از ديگران هستيم و هم از جهت تعلَّق و ارتباط به آن حضرت - 6 اين استبداد از روى مرغوب و مطلوب بودن حاكميّت بود كه نفوس جمعى از شدت حرص به آن ، بخل ورزيدند و نفوس جمعى ديگر در بارهء آن ، سخاوت و اعراض نمودند - 7 داور مطلق خدا است و بازگشت همه در قيامت به سوى او است - 8 رها كن آن غوغا و داد و بيداد را كه در همه جا طنين انداخت - 9 داستانى غير از داستان گذشتگان را پيش بياور - 10 اكنون بيا و حادثهء چشمگير را در بارهء فرزند ابو سفيان بنگر - 11 [ كه اين معاويه چه ادعايى به راه انداخته است ] روزگار مرا پس از آنكه به گريه انداخته بود ، خندانيد - 12 جاى شگفتى نيست ، چه حادثهء بزرگى كه تعجب را به نهايت مىرساند و كجروى را فراوان مىنمايد - 13 آن قوم در صدد برآمدند نور خداوندى را از چراغش خاموش و آب حيات جوشانش را از منبع آن ، ببندند - 14 و آنان در ميان من و خودشان شربتى آلوده را قرار