فكرى است . همين نويسندگان سپس براى اثبات اين كه كار دين حيرتزايى است استشهاد به قول مولوى مىكند كه مىگويد : « جز كه حيرانى نباشد كار دين . » اينان با قطع يك مصرع از ابيات مولوى به ادعاى خود استدلال مىكنند دقت فرماييد مىگويند : بقول مولوى : « جز كه حيرانى نباشد كار دين » حالا توجه فرماييد كه ابيات مربوطه چيست و معناى مصرع مزبور با نظر به مجموع آنها يعنى چه
صحت اين حس ز معمورى تن
صحت آن حس ز تخريب بدن ( 1 ) شاه جان و جسم را ويران كند
بعد ويرانيش آبادان كند
اى خنك جانى كه بهر عشق و حال
بذل كرد او جان و مان و ملك و مال
كرد ويران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش كند معمورتر
آب را ببريد و جو را پاك كرد
بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
پوست را بشكافت پيكان را كشيد
پوست تازه بعد از آنش بردميد
قلعه ويران كرد و از كافر ستد
بعد از آن برساختش صد برج و سد
كار بىچون را كه كيفيت نهد
اين كه گفتم هم ضرورت مىدهد
گه چنين بنمايد و گه ضد اين
جز كه حيرانى نباشد كار دين
نه چنين حيران كه پشتش سوى اوست
بل چنين حيرت كه محو و مست دوست
آن يكى را روى او شد سوى دوست
وين يكى را روى او خود روى اوست ( 2 )
مولوى
مىگويد : « با نظر به مقدمات ناهنجار و باطلنما در كارهاى خداوندى كه باعث حيرت عاميانه مىباشد ذهن خود را مشوش مساز ، تو به نتايج آن مقدمات و كارها توجه داشته باش . تو اگر به ويرانى جسم بدون توجه به نتيجه آن كه آبادى روح و جسم است ،
هامش
( 1 ) . منظور از دو حس عبارت است از حس ظاهرى طبيعى و حس معنوى .
( 2 ) . مثنوى ، نسخهء كلالهء خاور ، رمضانى دفتر اول ، ص 8 و 9 .