فرستادهاند .
اگر با ديدهء تحقيق در بعضى از زندانيان جوامع بشرى بنگريم ، و در آثار علمى يا وضع روانى آنان قدرى دقيقتر بينديشيم ، خواهيم ديد كه دريافتهاى بعضى از آن زندانيان در حقيقت آزادى ، بسيار روشنتر و اصيلتر از تفكرات امثال جان استوارت ميلها بوده است كه بدون درك و دريافت حقيقت زندانى و مجبور بودن ، در بارهء آزادى مفاهيمى را مطرح كردهاند ، كه پر از گرهها و مشكلات مىباشند . آن انسان كه از آزادى فقط رهايى از قيود و اصول رسوب شدهء زندگى را مىفهمد و هيچ مفهومى را جز رفع موانع از سر راه خواستههاى مادى و قلمى و فكرى [ هر چه باشند ] درك نمىكند ، او حق اظهار نظر در بارهء آزادى را ندارد ، زيرا چنين شخصى اصيلترين و پر ارزشترين آزاديها را كه عبارتست از آزادى شخصيت [ كه ناشى از رشد و استقلال آن است ] نفهميده است ، بنا بر اين ، اگر هم يك روشنى محدودى به معارف انسانى بخشيده است ، در مقابل آن به تاريكىهاى حيات بشرى افزوده است ، زيرا در آن آزاديها كه روشنايى و توجيه از طرف شخصيت وجود ندارد ، فقط حق گزينش زنجير جبر با شبه جبر به او واگذار شده است .
10 - لا يؤنسنّك إلَّا الحقّ ، و لا يوحشنّك إلَّا الباطل ( اى ابا ذر ، با هيچ چيزى و هيچ كسى جز حق انس مگير ، و هيچ چيزى و هيچ كسى ترا جز باطل به وحشت نيندازد . )
با حق و حقيقت انس بگير و از باطل بهراس
اينست علامت روشنگر زندگى حقيقى كه « حيات معقول » ناميده مىشود .
هر صورت دلكش كه ترا روى نمود
خواهد فلكش ز دور چشم تور بود
رو دل به كسى نه كه در اطوار وجود
بوده است هميشه با تو و خواهد بود
وجود آدمى با نظر به حكم عقل سليم و دريافت وجدان ناب ، از حق شروع شده ، در ميان