تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
همهء انسانها را به خود ، درك نمايند ، كمترين تورمى در خود طبيعى « نفس حيوانى » آنان به وجود نمىآيد ، و بالعكس ، اگر همهء مردم دنيا او را تنها بگذارند و او باشد و چهار ديوار حيات محدودش هرگز احساس غربت در اين دنيا نمىنمايد . و به همين جهت است كه بعضى از صاحبنظران بيت ذيل حافظ را كه مىگويد :
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى جان ز تنهايى به لب آمد خدايا همدمى

( 1 ) چنين تأويل مىكنند كه منظور حافظ ، فقدان انسانهاى رشد يافته است كه قابل انس و الفت روحانى مىباشند نه اين كه حافظ از تنهايى به معناى معمولى آن شكايت مىكند ، لذا در بيت بعدى چنين مىگويد :

آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى
انسانى كه اطلاع از عظمت جانهاى آدميان پيدا كرده و بىارزشى اجتماع مگسان دور شيرينى آگاهى به دست آورده‌اند ، همان گونه كه در عنوان بحث يادآور شده‌ايم : « هر گونه خدمت به جامعه را تكليف الهى حتمى خود مىدانند و به همين جهت استقبال و رويگردان بودن مردم از آنان هيچ تاثيرى در دل و مغز آنان نمىگذارد . امير المؤمنين عليه السلام به برادرش عقيل بن ابي طالب چنين مرقوم فرموده است : و أمّا ما سألت عنه من رأيى في القتال ، فأنّ رأيى قتال المحلَّين حتّى ألقى اللَّه لا يزيدني كثرة النّاس حولى عزّة ، و لا تقزّقهم عنّى وحشة [ نامهء شمارهء 36 ص 409 ] ( و اما پاسخ از آن سؤال كه در آن نظر مرا در بارهء جنگ خواستى ، رأى من ، جنگ با اين جنگ افروزان است تا آن گاه كه خدا را ديدار كنم . تراكم انبوه مردم در دور من بر عزت من نمىافزايد ، و همچنين پراكنده شدن آنان از دور من ، موجب وحشت من نمىگردد . )
هامش
( 1 ) در بعضى از نسخه‌ها چنين آمده است ) * « دل ز تنهايى به جان آمد » .
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 188 | محمد تقي جعفري