خود را ديده اى كه مال و منال دنيا اندوخت و از كم شدن آن ترسيد و خود را از عواقب امور ، در امن ديد ، چگونه مرگ بر او فرود آمد و او را از وطنش برگرفت و از جايگاه امنش بر كنار نمود ، و او را در تابوت مرگ برداشتند و مردها در حالى كه جنازهء او را بر دوشهاى خود حمل مىنمودند و با انگشتانشان تابوت را مىگرفتند و به نوبت بهمديگر تحويل مىدادند . ) انسانهاى كمال يافته فريب آن مگسهاى انسان نما كه دور شيرينى . ( مال و منال و مقام ) او جمع ميشوند ، نمىخورند .
انسانهاى رشد يافته تعليم و تربيت جامعه و هر گونه خدمت به جامعه را تكليف الهى حتمى خود مىدانند و به همين جهت استقبال و رويگردان بودن مردم از آنان تاثيرى در دل و مغز آنان نمىگذارد .
ناتوانى انسان موقعى به حد نهائى خود مىرسد كه استقلال و قوام وجود خود را از ديگران دريابد ، يا بعبارت ديگر - براى ادامهء هستى مطلوبش ، تكيه بر ديگران نمايد .
معناى دريافتن و تكيهء مزبور اين است كه اگر به حال خود گذاشته شوم ، مىافتم و لازمهء چنين وابستگى شرمآور اينست كه « من ذاتا و از خود ، وجودى ندارم »
چون به پيوستى به دام اى هوشيار
چند نالى در ندامت زار زار
نام ميرّى و وزيرى و شهى
نيست الا درد و مرگ و جان دهى
بنده باش و بر زمين رو چون سمند
چون جنازه نه ، كه بر گردن نهند
جمله را حمّال خود خواهد كفور
بار مردم گشته چون اهل قبور
بر جنازه هر كه را بينى به خواب
فارسى منصب شود عالى ركاب
ز ان كه آن تابوت بر خلقت بار
بار بر خلقان نهادند اين كبار
بار خود بر كس منه بر خويش نه
سرورى را كم طلب درويش به