آفتاب روح نى آن فلك
كه ز نورش زندهاند انس و ملك
در بشر روپوش گشتست آفتاب
فهم كن و اللَّه اعلم بالصواب
يا على از جملهء طاعات راه
برگزين تو سايهء خاص آله
هر كسى در طاعتى بگريختند
خويشتن را مخلصى انگيختند
تو برو در سايهء عاقل گريز
تا رهى زان دشمن پنهان ستيز
از همه طاعات اينت لايق است
سبق يا بى بر هر آن كاو سابق است
همان گونه كه در مباحث گذشته گفتيم : مولوى در نقل داستانها نظرى به وقوع و عدم وقوع آنها ندارد ، مولوى چه بسا داستانهايى را مىآورد كه اصلا ثابت نشده است و گاهى داستانهايى را نقل مىكند كه مقدارى از آن از نظر تاريخى نقل شده است و گاهى هم داستان كاملا واقعى را مطرح مىكند . ولى مطلب بسيار با اهميتى كه نبايد آن را از نظر دور داشت ، اينست كه هدف مولوى از اين كارها تحقيق و طرح واقعيات و حقايق بسيار مفيد است كه بايد گفت در اكثر موارد هم موفق بوده است . آنچه كه بايد در اين طرز تفكرات مورد دقت قرار بگيرد ، اينست كه نبايد در بارهء رواياتى كه مستقيما بيانگر واقعيات و حقايق دينى است ، مسامحه و سهل انگارىهايى كه در داستان پردازيها ممكن است قابل اغماض باشد ، تجويز شود . بعنوان مثال : داستان آن پهلوانى كه پس از شكست خوردن و زير دست امير المؤمنين عليه السلام قرار گرفته و آبدهان بر روى على ( ع ) مىاندازد و امير المؤمنين عليه السلام بر مىخيزد و شمشير را از دستش مىاندازد . . . قابل تاويل است كه بگوييم : اگر چنان اهانتى به على بن ابي طالب عليه السلام مىشد ، آن حضرت همان كار را مىكرد كه مولوى بيان نموده است .
ولى اين گونه وضع و تاويل در رواياتى كه بسيار حساس است و دومين مبنا پس از كتاب اللَّه براى دين اسلام است ، جايز نيست . مانند آن بيت كه از امير المؤمنين عليه السلام نقل مىكند كه به ابن ملجم چنين فرموده است :
گفت بىغم شو شفيع تو منم
خواجهء روحم نه مملوك تنم
آلت حقى و فاعل دست حق
كى زنم بر آلت حق طعن و دق
مگر اين كه مولوى قرينه اى در كلام بياورد كه مقصودش را توضيح دهد كه بيان حال روحى امير المؤمنين عليه السلام است كه كريم و جواد و عطوف است . حال به