تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠

عثمان بن محمّد بن ابى سفيان ( والى يزيد در مدينه ) را كه اهل مدينه او را بيرون رانده بودند با مسلم در ميان نهاد . مسلم گفت : مرا به طرف آنان روانه كن ، سوگند به خدا ، پائين مدينه را بالا مىكنم . يزيد مسلم را با پنج هزار سپاهى به مدينه فرستاد و واقعهء حرّه را در مدينه بوجود آورد . اهل مدينه با او سخت جنگيدند و دور مدينه خندق كندند . مسلم قصد ورود از يكى از نواحى خندق نمود ، و نتوانست . در اين هنگام مروان بعضى از اهل مدينه را فريب داد و با صد سوار وارد مدينه شد . بدنبال او سواران مسلم وارد مدينه گشتند و مردم زيادى نماند و همهء آنان كشته شدند و مدينه ( جايگاه محترم پيغمبر ) را براى سوارانش مباح كرد . دختران بكر آبستن شدند و بعد زائيدند و پدران آن بچه‌ها شناخته نشدند . سپس مردم را مجبور مىكرد كه با يزيد بعنوان بردگان او بيعت كنند . و هر مردى را كه از قريش مىآوردند و به او گفته مىشد كه : بعنوان برده براى يزيد بيعت كن ، وقتى كه او امتناع مىورزيد ، گردنش زده مىشد . . . » ( 1 ) هوى پرستان قدرت پرست ضدّ انسان بنا بر اصل ثابتى كه همواره از آن پيروى مىكنند ( من هدف ، ديگران وسيله ) همه را بردهء حقوقى يا لا اقلّ مانند بردهء خود مىخواهند ، يعنى اگر مردم بگويند : ما هم هستيم و ارادهء داريم ، آزاديم ، مىفهميم ، فكر مىكنيم ، اثبات و نفى مىنماييم ، خوب و بد را تشخيص مىدهيم ، هر يك از اين اظهارات مانند شمشيرى برّان و كشنده است كه بر مغز آن هوى پرستان قدرت پرست فرود مىآيد . در دورانهاى متأخّر ادّعاى پر طنطنه و حماسه گونه اى در بارهء احترام به ذات انسان و اراده و آزادى و شخصيّت او به راه افتاد . اين ادّعا بقدرى زيبا و جالب بود كه اكثر مردم آن را باور كردند و فقط موقعى از خواب بيدار شدند كه ديدند دست و پاى آنان در اختيار خودشان نيست ، مثل اينست كه آنها را بسته‌اند ولى زنجيرى ديده نمىشود و با خيال وصول به آزادىها و احترام ذاتى و غير از اين نقل و نباتها كه فقط در اشباع شهوات و فساد اخلاقى تجلَّى مىكردند ، خوش و خرّمى در خود احساس مىكردند . ولى گاهگاهى كه درك عميقى در بارهء زندگى و چگونگى جريان آن ، براى آن مردم

هامش
( 1 ) تاريخ يعقوبى ج 2 ص 250 و 251 . يعقوبى در دنبال اين داستان مطلبى را نقل كرده است كه هيچ مأخذى ندارد .