شبسترى بنا بر اين ، آن مكتبهاى عرفانى كه گمان مىكنند با نفى پديدهها و شئون هستى و با انكار آنچه كه موجود است چه در موجوديّت انسان و چه در قلمرو جهان ، مىتوانند با هستى آشنائى پيدا كرده و به مقام والاى گرديدن در هستى نائل آيند ، در اشتباهند و جاى تأسّف است كه براى اين نفى و انكار از هيچ گونه تلاش و رياضت مضايقه نمىكنند و حتّى از پديدهء عشق كه اگر حقيقت داشته باشد مىتواند درس مقصود از كارگاه هستى را تعليم بدهد ، جز وجد و حال درونى كه ناشى از ناديده گرفتن زنجير قوانين هستى است ، نتيجهء ديگرى نمىگيرند . عرفان اسلامى من را نفى نمىكند ، بلكه من را در مجراى گرديدن قرار مىدهد و آن را از چنگال خود طبيعى رها مىسازد و رهسپار اصل خويشتن مىنمايد : * ( يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً ) * ( 1 ) ( اى نفس رسيده به مقام والاى اطمينان و آرامش ، برگرد بسوى پروردگارت در حالى كه تو از او خشنود [ يا از جريان هستى خويش كه در جاذبهء ربوبى سپرى شده است ، خشنود ] و خدا از تو راضى است ) .
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 62
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٢
و بر مبناى واحد آن را نمودار ساخته است . و بديهى است كه گرديدن در هستى ناقص ، نتيجه اى جز گرديدن ناقص بوجود نمىآورد . به همين جهت است كه عرفان اسلامى ما فوق همهء عرفانها قرار گرفته است ، زيرا مىگويد :
اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى
هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
لذا بايد گفت : اين گونه عبارات كه از امثال خواجه عبد اللَّه انصارى نقل مىشود : « الهى نيستى همه را مصيبت است و مرا غنيمت » حتما مقصود آنان
هامش
( 1 ) . سورة الفجر آيهء 28