نكتهء دوم - همان احساس والاى آزادى روح را كه از مسير علم عبور كرده است با اين عبارت تذكَّر مىدهد كه « در اين مذهب فرد كوچكى آمال و هدفهاى بشرى و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديدهها در طبيعت و افكار و تظاهر مىنمايد ، حسّ مىكند » اين همان احساس بسيار شريف و والائى است كه روح آدمى با دريافت طبيعت اصلى روح خود در مىيابد و همهء آمال و هدفهاى بشرى چه لذّت بخش باشد و چه لذّت بخش نباشد ، در برابر آن ، چنان محقّر و پست مىنمايد كه آدمى وجود خود را نوعى زندان مىپندارد ( 1 ) .
هامش
( 1 ) . عدّهء فراوانى از حكما و عرفا و شعراى بزرگ موجوديّت جسمانى انسان و خود دنيا را زندان معرّفى كردهاند . زندان بودن بدن موقعى قابل تصوّر است كه يك حقيقت با عظمتتر از آن ، در آنجا محبوس و گرفتار شده باشد . و مسلَّم است كه فقط روح انسانى است كه به جهت عظمت و جلالى كه دارد ، مىتواند بدن جسمانى را زندان تلقّى نمايد . و همچنين دنيا موقعى مىتواند زندان و دامگاه تلقّى شود كه تنگتر از موجودى بنام انسان باشد كه در آن زندگى مىكند . آرى ، چنين است اى بزرگ كوچك نما . بر خود مپسند كه حتّى يك قطعه كلوخ از تو بزرگتر باشد و هستى ترا در خود خلاصه كند .خويشتن نشناخت مسكين آدمى
از فزونى آمد و شد در كمىمولوىترا ز كنگرهء عرش مىزنند صفير
ندانمت كه درين دامگه چه افتادستحافظچگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس
كه در سراچهء تركيب تخته بند تنمحافظاين جهان زندان و ما زندانيان
حفره كن زندان و جان را وا رهان
اين نفس جانهاى ما را همچنان
اندك اندك دزدد از حبس جهانما امثال اين كلمات : زندان ، قفس ، دامگاه ، ويرانسرا را در بارهء بدن جسمانى و خود دنيا بطور فراوان در آثار فكرى پيشتازان معرفت چه در شرق و چه در غرب مشاهده مىكنيم . آيا واقعا چنين است آرى ، در برابر بزرگى روح و استعدادهاى آن چنين است ، نهايت امر ، براى كسى كه با پيش گرفتن حركت تكاملى توانسته است ، روح خود را بر فراز بام هر دو زندان بپرواز در آورد ، اين دو زندان دو سيه چال نمىباشند ، بلكه دو محدودهء رصدگاهى هستند كه آن انسان هر لحظه مىتواند از آن محدوده به بينهايت نظاره كند و در جذبهء آن قرار بگيرد .
روز و شب با ديدن صيّاد مستم در قفس
بسكه مستم نيست معلومم كه هستم در قفس