نسازند ، موجب بزرگترين جهشها مىباشند با اين حال چگونه مىتوان وجد و حال را هدف از سلوك عرفانى قرار داده و استعدادهاى عالى ديگر را ناديده گرفت . البتّه مىتوان وجد و شور و حال و هيجانهاى روانى را مانند نقل و شيرينىهاى جالبى تلقّى كرد كه در آغاز حركت اطفال به طرف معرفت ، ضرورت دارد . و دو نظريّهء مختلف عرفاء مانند مولوى در مثنوى بايد با همين معنا كه گفتيم ، تفسير شود . يعنى در آن موارد كه حال را تمجيد و تحسين مىنمايد ، شايستگى حال و لذّت روانى را بعنوان مقدّمه براى وصول به مقام و نفس مطمئنّه انجام مىدهد . و در آن موارد كه ارباب حال را توبيخ مىنمايد ، منظورش اصل و هدف قرار دادن حال است . از آن جمله در دفتر سوم تحت عنوان داستان مشغول شدن عاشق به عشق نامه خواندن . . . ص 159 نسخهء رمضانى چنين مىگويد :
عاشق حالى نه عاشق بر منى
بر اميد حال بر من مىتنى
آنكه گه ناقص گهى كامل بود
نيست معبود خليل آفل بود
و آنكه آفل باشد و گه آن و اين
نيست دلبر لا أحبّ الأفلين
آنكه او گاهى خوش و گه ناخوش است
يك زمانى آب و يكدم آتش است
ليك صافى غرق عشق ذو الجلال
ابن كس نى ، فارغ از اوقات و حال
در موردى ديگر حال را مانند قال آفتى براى هستى شناس و يا هستى يا بى معرّفى مىكند -
كاشكى هستى زبانى داشتى
تا زهستان پردهها برداشتى
هر چه گويى اى دم هستى از آن
پردهء ديگر بر او بستى بدان