عينى بود ، مىبايست در موقع مشاهدهء زيباييهاى جديد كه قبلا نديده بود ، به شمارهء هر يك از آنها يك مفهوم كلَّى زيبائى را در ذهن خود دريافت نمايد ، در صورتى كه بدون كمترين ترديد آنچه كه از همهء زيباييها دريافت مىشود ، تطبيق بيك زيبائى كلَّى و مطلق مىگردد . بنا بر اين ، هيچ راهى براى تفسير كلَّى و مطلق زيبائى در درون آدمى نمىماند مگر اين كه بگوئيم : اين نفس مجرّد آدمى است كه بدون احتياج به مشاهدهء همه انواع متخالف زيباييهاى هستى ، بانگيزگى مشاهدهء هر مورد آن كلَّى و مطلق زيبائى را در مىيابد و آن را بر هر يك از زيباييها كه مىبيند تطبيق مىنمايد . اين نظريّهء بسيار قابل توجّه از افلاطون است كه بعدها هگل با تفاوت اندكى آن را مطرح نموده و مىپذيرد ، به اين ترتيب كه هر اندازه تجلَّى ايدهء كلَّى در يك نمود عينى بيشتر بوده باشد ، آن نمود زيباتر است .
دليل چهارم -
ثبات نفس يا من - عدّه اى از دانشمندان علوم انسانى اين دليل را براى اثبات تجرّد نفس مطرح نمودهاند . و مىتوان گفت اين دليل از اهمّيّت خاصّى برخوردار مىباشد .
توضيح دليل ثبات من چنين است كه با اين كه بدن انسان با همهء اجزائش در تغيير و دگرگونى دائمى است ، حقيقتى در درون او ثابت است كه از دستبرد آن تغيّرات بدور است . اين ثبات يك امر خيالى نيست ، بلكه واقعيّتى است كه هم هر انسانى آن را در خويشتن درميابد و هم بيان كنندهء موجوديّت او در ارتباط با ديگر انسانى و حوادثى است كه از او سر مىزند ، انسانى كه در آغاز دوران درك و تميز يك انسان را كشته است ، در ساليان هشتاد و نود كه صدها بار دگرگونى در بدن وى بوجود آمده است ، ميداند كه قاتل او است و همچنين همهء مردم كه از حادثهء مزبور اطَّلاع پيدا كردهاند ، او را قاتل مىدانند چنان كه از نظر استحقاق مجازات [ در صورت وجود شرائط ] او را مستحقّ مجازات مىدانند و هرگز نه گوش بسخن هراكليتوس مىدهند كه مىگويد :