و بطور كلَّى اين انسان بينوا مىبيند كه تا حدود زيادى اجزاء عالم طبيعت را مىشناسد و با ارادهء خود در آنها تصرّف مىكند و دگرگونشان مىسازد .
خوب ، اينها هم كه چيزى نيستند زيرا من همهء آنها را شناخته و با ميل و ارادهء خود در آنها تصرّف مىنمايم . حال تو بيا به اين ساده لوح و بينوا اثبات كن كه :
هر قطره اى در اين ره صد بحر آتشين است
دردا كه اين معمّا شرح و بيان ندارد
حافظ
و اثبات كن كه -
بهر جزئى ز كلّ كان نيست گردد
كل اندر دم ز امكان نيست گردد
جهان كلّ است و در هر طرفة العين
عدم گردد و لا يبقى زمانين
دگر باره شود پيدا جهانى
بهر لحظه زمين و آسمانى
شيخ محمود شبسترى
و اثبات كن كه هر كوچكترين ذرّه اى در عالم اجسام همانند يك منظومهء شمسى است ،
آفتابى در يكى ذرّه نهان
ناگهان آن ذرّه بگشايد دهان
ذرّه ذرّه گردد افلاك و زمين
پيش از آن خورشيد چونجست از كمين
و اثبات كن كه -
از تو اى جزئى ز كلّها مختلط
فهم ميكن حالت هر منبسط
اصرار كن بلكه بفهمد كه چه استعدادى لازم است كه اين غارنشين [ باصطلاح دوران اخير ] از غار در آيد و از كرات دور دست فضائى اطَّلاع بدست بياورد و گام روى آن كرات بگذارد . و چه استعدادى لازم است كه به آن همه اكتشافات و اختراعات دست بزند و چه استعدادى دارد و چرا بايد كه چنين حركت بهتآور را پيش بگيرد و بگويد :
از جمادى مردم و نامى شدم
وز نما مردم ز حيوان سر زدم