اولاد آدم هر اندازه هم چشمهايش را محكم ببندند ، باز منظرهء داراى آهنگ بزرگ هستى را خواهد ديد -
خراميدن لاجوردى سپهر
همان گرد گرديدن ماه و مهر
مپندار كز بهر بازيگرى است
سرا پرده اى اين چنين سر سريست
درين پرده يك رشته بيكار نيست
سر رشته بر ما پديدار نيست
لا تطلع الشّمس و لا تغيب
إلَّا لأمر شأنه عجيب
ابو العتاهيه
( آفتاب طلوع و غروب نمىكند مگر براى يك امر بسيار شگفتانگيز ) داستان مردم و كوچك ديدن جهان هستى و آنچه در آن مىگذرد و گستاخىهاى جاهلانهء نادانان با بىاعتنائى به اين كار شگفتانگيز و محيّر - العقولى كه در جهان هستى انجام مىگيرد ، همان داستان روستائى است كه شيرى آمد و گاو او را در طويله خورد و بر جاى گاو نشست .
روستائى گاو در آخور ببست
شير گاوش خورد و بر جايش نشست
روستائى شد در آخور سوى گاو
گاو را مىجست شب آن كنجكاو
دست مىماليد بر اعضاى شير
پشت و پهلوگاه بالا گاه زير
گفت شير ار روشنى افزون بدى
زهره اش بدريدى و دل خون شدى
اين چنين گستاخ زان مىخاردم
كاو در اين شب گاو مىپنداردم
انسان ساده لوح مىبيند كه وقتى كه مىخواهد اشياء را ببيند ، چشمانش را باز مىكند ، آنها را مىبيند و اگر آن اشياء در فاصلهء دور باشند ، حركت مىكند و مىرود آنها را از نزديك مىبيند يا با وسيله اى آنها را نزديك خود مىآورد و با خويشتن چنين مىگويد : كه اينها چيزى نيستند ، زيرا تسليم بينائى من مىباشند . باز مىبيند روى اجسام زمينى قدم مىگذارد و راه مىرود و آنها از زير پاى او فرار نمىكنند و هيچ سر و صدائى هم راه نمىاندازند ، بدين جهت به خود تلقين مىكند كه اينها چيزى نيستند و تسليم پاهاى من مىباشند .