خوش ذوق و مطلع روزى چنين مىگفت : « وقتى كه انسان ساده لوح به سخنان و نگاههاى مشرفانهء مديريتهاى اجتماعى انسانها با دقت مىنگرد ، آن آرامش و اطمينان خاطر را در چهرهء آنان احساس مىكند كه گوئى نه تنها اينان هويت انسانى افراد اجتماع را در پهنهء چيزهاى متحرك با عوامل جبرى [ كه البته مىتوانستند كسهائى باشند كه با اختيار زندگى كنند ] از بين نبردهاند ، بلكه حد نصاب كمال هويت افراد همانست كه در زندگى اجتماعى نصيبشان گشته است بدانجهت كه بررسى قانون من يا روح انسانى در محيط و اجتماع احتياج به طرح مطالب مشروح دارد ، لذا توضيح و تكميل اين مبحث يعنى قانون من يا روح را در ( رابطهء انسان با محيط و اجتماع ) در مجلد بعدى مطرح خواهيم كرد .
سوم - رابطهء انسان با جهان هستى
اين منطق پوچ كه من يك موجود ناچيزى در برهه اى ناچيز از زمان بوجود آمده و از بين خواهم رفت ، پس جهان هستى به اين عظمت با من چه كارى دارد و من با اين جهان چه كارى مىتوانم داشته باشم ، همان منطق است كه مىتواند به مجرد خطور در ذهن يك انسان ، او را بمبارزه با خويشتن وادار كند . آيا جهانى كه براى بوجود آوردن اعضاء بدن تو و متشكل ساختن ميلياردها سلول و تنظيم آن همه اعصاب دقيق و ساختمان محير العقول چشم و فعاليت شگفت انگيز قلب ، از آغاز بوجود آمدن كائنات ، كار انجام داده است ، كارى با تو ندارد آيا آماده كنندهء اين بدن با آن عظمت و پيچدگى حيرت آور ، براى بوجود آوردن خود ، من ، شخصيت ، روح ، كارى با تو ندارد آن عوامل بسيار پر معنى كه تعقل و وجدان را در نهاد آدميان تعبيه مىكند و عقل و انديشه را مشرف به عالم هستى مىنمايد و وجدان را تا سر حد احساس وجود در درون آدمى پيش مىبرد ، كارى با تو ندارد آرى ، همهء اين كارهاى