هشدار ، كه لحظه اى كه وجود ما از آن عبور كرده يا بر وجود ما گذشته است ، احتمال بازگشت ندارد . آرزوى برگردانيدن لحظات سپرى شدهء عمر ، چنانست كه آرزوى برگردانيدن عقربك بزرگ كيهانى را در سر بپرورانيم .
هشدار ، كه ساليان عمر ما با گذشت بى سر و صداى خود ، قدرت و زيبائى و لذايذ را تدريجا از دست ما مىربايد و ما را روانهء حاشيهء طبيعت مىسازد ، تا آن گاه كه آشنائى ما با طبيعت به بيگانگى از آن مبدل گردد و احساس غربت ، اين آشيانهء زيبا را براى ما نا مأنوس بنمايد . حركت از متن طبيعت به كنارههاى آن ، همراه با آگاهى به گسيخته شدن و دورى از متن طبيعت انجام نمىشود ، بلكه انسان بطور تدريجى و نا محسوس ارتباطات خوشايند و مثبت خود را با متن طبيعت از دست مىدهد ، اين گسيخته شدن و حركت به كنارههاى طبيعت به آن معنى نيست كه طبيعت بطور عينى متنى دارد و كناره يا حاشيه اى ، بلكه مقصود دگرگونى تدريجى موجوديت آدمى است كه كم كم و بطور نامحسوس قدرتها و زيباييها و لذايذ متنوعى را كه در زندگانى در حال ارتباط با طبيعت داشت ، از دست مىدهد . مثلا در فصل بهار كه سر تا سر وجودش را نعشه و احساس لذت و سبكى فرا مىگرفت ، براى او با فصل خزان كه گلها ريخته و برگهاى پر طراوت درختان سرسبزى خود را از دست داده و چمنها به بيابان خشك تبديل مىگردد ، تفاوتى ندارد .
لذت خوراكىها و عمل جنسى و هيجانهاى عاطفى كه با ديدن عوامل تحريك عواطف مانند فرزندان مىجوشيد ، همه و همه به خاموشى و نابودى مىگرايد .
مولوى در توصيف اين خزيدن به كنارهء طبيعت را چنين توصيف مىكند :
پيش از آن كايام پيرى در رسد
گردنت بندد به حبل من مسد
خاك شوره گردد و ريزان و سست
هرگز از شوره نبات خوش نرست
آب زور و آب شهوت منقطع
او ز خويش و ديگران نا منتفع