آوردن جهان هستى باطن و مخفى بوده است و با ايجاد عالم هستى ظاهر و آشكار گشته است و نيز گمان مىبريم كه چنان كه اولين مراحل درك ما ارتباط حواس ما با محسوسات بوده سپس نوبت به انديشه و تعقل در بارهء آنها مىرسد ، و ما نخست آيات الهى را در پديدهها و روابط جهان هستى مىبينيم و سپس بوسيلهء انديشه و تعقل به شناخت و معرفت صفات جلال و جمال او مىپردازيم ، همچنان ظهور خداوندى نيز مقدم بر باطن بودن آن است ، يا بالعكس چنان كه در رباعى فوق آمده است ، در صورتى كه ثبوت و وجود مطلق خداوندى ما فوق عروض اين حالات است و همهء اين حالات امور انتزاعى هستند كه از ارتباط با ابعاد و جهات مختلف جهان در ذهن ما بوجود مىآيند .
با نظر به اين قاعده است كه حديث قدسى معروف كه مىگويد :
كنت كنزا مخفيّا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكى أعرف
( من يك گنج مخفى بودم ، خواستم كه شناخته شوم ، لذا مخلوقات را آفريدم كه شناخته شوم ) مضمون فوق مورد تأمل و ترديد واقع مىگردد .
كنز مخفى يعنى چه بديهى است كه خفا و پنهانى در برابر آشكار و پيدائى است [ اين دو مفهوم متضايفين مىباشند ] مانند دو مفهوم پدر و فرزند و برادر و خواهر و غير ذلك . بنا بر اين معناى اين كه خداوند نخست يك كنز مخفى بوده است ، چنين مىشود كه واقعياتى آشكار بوده و خداوند از آن واقعيات پنهان بوده است پس آن واقعيات ارتباطى با وجود خداوندى نداشتهاند ممكن است گفته شود كه : خفاى وجود خداوندى مستلزم آن نيست كه واقعياتى كه وجود داشتهاند ، ارتباطى با خدا نداشتهاند ، چنان كه عرش حقيقتى است كه نيرو يا بنياد كل هستى است و معذلك بالنسبه به نمودها و پديدههاى هستى مخفى است .
اين اعتراض صحيح نيست ، زيرا مقايسهء عرش با خدا درست شبيه به مقايسهء كائنات با خدا است كه قطعا غلط است و عرش عالم هستى مانند جوهر و بنياد
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 48
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨