آنچه كه مىتواند در برابر انسان ايستاده و از وى علت جريان خاص زندگيش را پرسش و جستجو نمايد ، خود اعمال و انديشهها و مىخواهمهاى او است ، كه يكى از آنها بىاعتنائى وى به گذشت سريع زمان عمر است كه چرا متوجه نشده است كه -
در قطع نخل سركش باغ حيات ما
چون ارهء دو سر نفس اندر كشاكش است
و اين ارهء دو سر همچنان به كار خود ادامه مىدهد ، و بدون اين كه امان بدهد آدمى به گذشته بينديشد ، هر آن و لحظه اى كه از راه مىرسد ، بدون كمترين توقف به گذشته مىخزد ، گوئى كارگاه مغز آدمى دستگاهى مخصوص به گذشته سازى دارد كه در هر كمتر از « آن » و لحظه مانند جريان دانههاى الكتريسته ، « آن » و لحظه را از سيم وجود آدمى عبور مىدهد . كسى كه به اين عبور و جريان اعتنائى ندارد ، در حقيقت به حركت خود كه چه بخواهد و چه نخواهد ، رو به نهايت معينى مىرود ، اعتنائى ندارد . اهميت ندادن انسان به اين عبور و جريان ، از دو موضوع سرچشمه مىگيرد :
موضوع يكم - جبرى بودن گذشت زمان
او در مغز خود چنين فكر مىكند كه انديشه و توجه به گذشت زمان كه يك پديدهء جبرى بوده و هيچ كس توانائى تصرف در آن را نمىتواند ، يعنى هيچ كس نمىتواند آن را متوقف بسازد يا تند و يا كندش كند ، كاملا بيهوده است ، پس بهتر اينست كه اصلا در اين باره مغز را خسته و فرسوده نكنم .
موضوع دوم - عبارتست از عدم ايمان
به اين كه -
يا سبو يا خم مىيا قدح باده كنند
يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود
و هيچ حادثه اى در حيات آدمى بروز نمىكند مگر اين كه در اوراق كتاب عمرش با خواناترين خط رقم زده مىشود و ثبت و ضبط مىگردد و آن گاه كه