را بفرست و در غير اين صورت با ديدن نامهء من ، حركت كن و خود را به من برسان و من به فرستادهء خود گفتهام حتى يك ساعت ترا رها نكند ، يا بسوى من حركت كنى و يا مال را بفرستى » .
مصقلة پس از ديدن نامهء امير المؤمنين رهسپار بصره گشته سپس به كوفه بنزد آن حضرت رفت ، چند روزى در نزد او بود و چيزى به مصقلة نفرمود ، سپس حضرت مال متعلق به بيت المال را از او خواست ، مصقله دويست هزار درهم پرداخت نمود و از پرداخت بقيه كه سيصد هزار درهم بود ، عاجز گشت .
ذهل بن الحارث مىگويد : مصقله مرا خواست و با او غذا خورديم و به من گفت : سوگند به خدا ، امير المؤمنين اين مال را از من مىخواهد و من سوگند به خدا ، به پرداخت آن قدرت ندارم من به مصقله گفتم : يك جمعه بر تو نمىگذرد مگر اين كه مىتوانى اين مال را جمع كنى . مصقله پاسخ داد : نمىتوانم به خويشاوندانم تحميل كنم و از كسى ديگر هم نمىخواهم ، سوگند به خدا ، اگر پسر هند ( معاويه ) يا پسر عفان ( عثمان ) اين مال را از من طلبكار بود ، به من مىبخشيد . مگر نديده اى كه عثمان در هر سال صد هزار درهم از ماليات آذربايجان را به اشعث مىداد . من گفتم : على بن ابي طالب اين كار را نمىكند و او ترا رها نخواهد كرد تا مال بيت المال را از تو بگيرد . مقدارى سكوت كرديم . مصقله پس از اين گفتگو ، شبى را توقف نكرد ، مگر اين كه به معاويه ملحق شد . وقتى اين خبر به امير المؤمنين ( ع ) رسيد ، سخنان مورد تفسير را فرمود . در اين سخنان مىفرمايد : كارى كه مصقله نمود ، كار بزرگان رادمرد بود كه اسيران را آزاد كرد ، ولى فرار كردنش مانند فرار بردگان بود .
كار او شايستهء مدح بود كه اسيران را آزاد كرد ، ولى او با فرار بسوى معاويه به جهت ترس از اين كه من بيت المال مسلمانان را از وى بگيرم ، اين شايستگى را از او سلب كرد و كسى را كه مىخواست او را به نيكوكارى توصيف نمايد ، سركوب نمود . اگر فرار نمىكرد و ناتوانى او از پرداخت بقيهء بيت المال
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٠٥