آيا آن خوارج نمىدانستند كه امير المؤمنين زودتر و عميقتر از آنان اين آيه : انْ الْحُكْمُ الَّا لِلَّه ( حكمى نيست مگر از آن خدا ) را درك كرده و پذيرفته و از اعماق روحش به آن ايمان آورده است مگر امير المؤمنين كه در تمام طول زندگانى از حاكميت مطلقهء الهى دفاع و در راه اشاعهء آن اغلب زندگيش را در مرز زندگى و مرگ حركت نموده است مىتواند منكر آن باشد و يا ترديدى در صحت آن به خود راه بدهد كه يقين آوردنش به آن احتياج به آن كاسههاى داغتر از آش داشته باشد انسان در هنگام توجه به اين داستان غمانگيز واقعا نمىداند در بارهء تفسير روانى اين گونه مردم نابكار چه بگويد اين داستان شرمآور درست مانند اينست كه دسته اى از مدعيان اسلام بعنوان دفاع از قرآن راه بيفتند و روياروى پيامبر اسلام صف آرائى نموده و شمشير به روى او بكشند و بگويند : لا كتاب الَّا كتاب اللَّه ( كتابى نيست مگر قرآن ) و بدين ترتيب كسى را مورد اعتراض قرار بدهند و به او دستور صادر فرمايند كه تو بايد به قرآن عمل كنى كه قرآن به خود او وحى شده است منظور خوارج اين بود كه امير المؤمنين عليه السلام در پذيرش حكميت آن دو حيله گر بخطا رفته است ، زيرا حكم از آن خدا است نه آن دو حكم . البته همه مىدانند كه امير المؤمنين به هيچ وجه به حكميت آن دو نفر رضايت نداشته است و با اكراه و اجبار او را به اين كار وادار كردند و سپس خود وادار كنندگان كار خود را تخطئه كردند . اكنون اين شعار حق نما را سردادهاند كه « حكمى نيست مگر از آن خدا » مگر امير المؤمنين منكر قرآن و يا ترديدى در آن داشت كه نيازمند به چنين شعارى بوده باشد گمان نمىرود حماقت و جهالت خوارج به آن اندازه بوده است كه امير المؤمنين را از قرآن منحرف بدانند ، بلكه همان گونه كه آن حضرت تصريح فرموده است : آنان مىخواستند حكومت على بن ابي طالب ( ع ) را به جهت تن دادن به حكميت از رسميت بيندازند و بگويند :
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 218
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١٨