يكىنوشيدن شراب تيرهرنگى كه افزودن آب بر آن ، جام را كف آلود مىكند .
ديگر اينكه با اسب تندپاى خود به فرياد يارىطلبان برسم .
سوم اينكه در روزهاى ابرى كه نبردى نيست ، با محبوبهاى دلآرا ، همنشين باشم .
« من كريم هستم و نفس خود را سيرآب مىكنم . اگر فردا بميريم ، روشن مىشود كه كداميك تشنهايم ؟ »
« گور اشخاص بخيل را مثل قبر گمنامانى كه مال را از كف دادهاند ، مىبينم . »
« همه از جام مرگ مىنوشند ، اگر مرگ به فردا هم بيفتد ، چندان دور نيست ، زيرا امروز و فردا به هم نزديكاند . »
« زندگى گنجى است كه هر شب كاهش مىيابد ، و هر چه را كه روزگار كم كند ، نابود مىشود . »
نمونهاى ديگر از اين مفاهيم عمومى كه در آن افق انسانى از ادب جاهلى سر مىزند ، گفتار حاتمطايى است :
« اى ماويه ، مال از كف مىرود و ياد آن باز مىماند . »
« اى ماويه ، اگر يك روز گدايى نزد من آيد ، به او نمىگويم : مالمان از كفمان رفته است . »
« اى ماويه ، ثروت براى جوانى كه بخيل و تنگنظر باشد ، سودى ندارد . »
« من از بخشش مال كوتاهى نمىكنم ، كه اول آن توشه و آخر آن ذخيره است . اين مال در راه آزادى اسير مصرف مىشود نه در راه قمار و شراب . »
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2064
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٠٦٤