« بزرگوارى را با شمشير طلب مىكنم ، نه از پدر و مادرم . »
« يك روز زندگى تو در سايهء عزت بهتر است از هزار سال در سايهءخوارى . »
« بدون هيچ علتى قصد جان ما را كردند ، اما آنها را به نبرد و نيزه پاسخ داديم . »
« رنگ من همچون سياهى شب است ، اما كردارم به سپيدى بامداد مىماند . »
« هرگاه نسب خود را بجويم ، بخشش من نسب من و شمشير و نيزهام پدر و مادر من است . »
« نفس را از شهواتش باز مىدارم تا به پيمان خويش وفا كنم . »
« اگر سياه هستم ، همچوم مشكم ، سياهى پوست را درمانى نيست . لكن زشتيها همچون دورى زمين از آسمان ، از من دور است . »
« مردم عالى همت كينه ندارند و كسى كه طبيعت او خشمگين است به بزرگى نمىرسد . »
« در گذشته ، شترانشان را مىچراندم ، و امروز در هنگامهء جنگ ، از خوارى بازشان مىدارم . »
« وقتى در روز جنگ نسبها بىفايدهاند ، سياهى من ، نسب افتخارآفرين من است ؛ هر چند آن را عيب دانند . »
اين گزيده از شعر عنتره ، دليلى است بر وجود مفاهيم انسانى در اشعار عرب كه از محيط عربى سرچشمه گرفته ، ولى در آن محدود نبوده است . اشعار امرءالقيس و طرفة بن عبد واعشى و عدى بن زيد و ديگر شعراى جاهليت نيز شبيه اشعار عنتره است كه در دوره جاهلى از معانى بلند و انسانى موج مىزند . پيش از اين به اشعار عروة
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2062
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٠٦٢