برابر ، به تو مىدهيم . باز نپذيرفت « 1 » . مروان اين شعر را خواند :
و حرّق قيس علىّ البلاد * فلمّا اضطرمت أحجما « 2 »
قيس شهر را بر من آتش زد و چون شعلههايش بالا گرفت و مرا در كام خود فرو برد ، از من دست كشيد .
عايشه ، در پاسخ مروان ، گفت : اى مروان ، آيا گمان بردهاى كه من دربارهء صاحبت در ترديد هستم « 3 » ؟ به خدا قسم كه آرزو دارم او را در يكى از بستههاى خود جا دهم و توانايى حمل آن را داشته باشم تا او را به دريا افكنم « 4 » . پس از آن ، عايشه به سوى مكّه روان شد .
در آن سال عبد اللّه بن عبّاس ، به دستور عثمان ، امير الحاجّ بود . وى در سرزمين صلصل « 5 » به عايشه رسيد . عايشه به او گفت :
تو را به خدا سوگند مىدهم كه ، با اين زبان گيرا و برّندهاى كه دارى ، مردمى را كه بر اين مرد ( عثمان ) شوريدهاند پراكنده مكن ، و آنان را دربارهء اين مرد خودخواه و سركش ترديد نينداز . مردم به كار خود بينا شدهاند و راه راست خود را تشخيص دادهاند و از شهرها ، براى امرى كه بالا گرفته است ، گروه گروه جمع شدهاند . من ، خود ، طلحه را ديدم كه به كليدهاى بيت المال
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى 2 / 142 .
( 2 ) . در انساب الاشراف 5 / 75 ، اين بيت چنين آمده است :و حرّق قيس علىّ البلا * د فلمّا حتّى اذا اضطرمت اجذما( 3 ) . تاريخ يعقوبى 2 / 124 .
( 4 ) . انساب الاشراف 5 / 75 ؛ ابن اعثم ص 155 ؛ طبقات ابن سعد 5 / 25 ، چاپ ليدن .
( 5 ) . نام مكانى است در چند ميلى مدينه ( ياقوت حموى ) . البتّه ضبط صحيح آن « ضلضل » است ، لكن محدّثان همه جا آن را صلصل نوشتهاند . ( معجم ما استعجم ، ذيل صلصل ) .