پسر زياد شبانه با همراهيان خود به كنار كاخ دار الاماره رسيد : افرادى كه دور او جمع شده بودند يقين داشتند اين شخص امام حسين عليه السّلام است . نعمان از ورود شخص تازه وارد باخبر شد و از طرفى مىدانست كه امام حسين عليه السّلام مىخواهد به كوفه بيايد نعمان براى اينكه مسئوليتى براى خود درست نكند دستور داد در دار الاماره را به روى پسر زياد و نزديكان او ببندند شخصى فرياد زد در دار الاماره را باز كنيد نعمان از پشت بام دار الاماره ابن زياد را به گمان اينكه امام حسين عليه السّلام است صدا زد به او گفت : دور شو به حق خدا امانتى كه بدست من سپرده شده به تو نمىدهم و نيازى به جنگ كردن با تو ندارم عبيد اللّه سخن نعمان را شنيد اما براى اينكه آسيبى و خطرى به او نرسد جوابش را نداد تا اينكه عبيد اللّه به پشت كاخ آمد به نعمان گفت : در را باز كن كه فقط امشب ، شب حكومت تو است شخصى كه پشت سر پسر زياد بود صداى او را شنيد به طرف جمعيت رفت و گفت : به حق خدائى كه شريك ندارد اين شخص تازه وارد پسر زياد است نه امام حسين عليه السّلام بالاخره نعمان در را به روى پسر زياد باز كرد پسر زياد و همراهانش وارد دار الاماره شدند و در را محكم به روى مردم بستند و مردم وقتى ديدند اين شخص امام حسين عليه السّلام نيست پراكنده شدند و به خانههاى خود رفتند .
فردا صبح پسر زياد مردم را در مسجد كوفه جمع كرد به منبر رفت پس از حمد و ثنا گفت : يزيد مرا استاندار شهر شما قرار داده است و تمام امور اين شهر را به من سپرده است و به من دستور داده كه با فقيران و ستمديدگان به خوبى رفتار كنم اى مردم : هر كسى سخن مرا بشنود و اطاعت كند به او خوبى مىكنم و مثل پدر مهربانى با او رفتار مىكنم و هر كسى مخالفت كند و از من اطاعت نكند او را با شمشير و شلاق به راه مىآورم پس هر كس خود را دوست دارد بايد با من مخالفت نكند و راه من را برود تا از هلاكت در امان باشد .
پس از اين پسر زياد از منبر پائين آمد و از اول كار با تندى و خشونت با مردم رفتار كرد و به مردم دستور داد كه اى سرشناسان كوفه در ميان خود هواداران يزيد و مخالفان و آشوبگران را معرفى كنيد تا آنها را بشناسم و گفت : كسانى كه اين افراد را معرفى كنند ما به آنها آسيبى نمىرسانيم و كسانى كه معرفى نكنند بايد ضمانت كنند ، آنها كه مىشناسند هيچگونه مخالفت و دشمنى عليه ما نداشته باشند و كسى كه اين افراد را به ما معرفى نكند ما به او امان نمىدهيم و خون او را مىريزيم و مالش را مىگيريم و هركس دشمنان يزيد را به ما معرفى نكند براى عبرت ديگران او را در كنار خانهاش به دار مىزنيم و تحفهاى نيز به او نمىدهم . هنگامى كه مسلم بن عقيل از آمدن عبيد اللّه با خبر شد و از سخنان بىخردانه او اطلاع پيدا كرد و فهميد كه او از مردم خواسته مخالفان و آشوبگران يزيد را معرفى كنند از خانه مختار خارج شد و به خانهء هانى بن عروه رفت شيعيان به طور پنهانى خدمت مسلم مىرسيدند و ضمنا به يكديگر توصيه مىكردند كه مبادا ياران عبيد اللّه از جايگاه مسلم باخبر شود .
[ تدبير عبيد الله براى يافتن محل مسلم بن عقيل ]
عبيد اللّه براى اينكه هر چه زودتر به هدف خود برسد غلامى داشت به نام معقل به او سه هزار درهم داد و گفت : ياران مسلم را پيدا كن و وقتى كه يكى از آنان يا عدهاى از آنان را پيدا كردى اين سه