باب بيست و دوم علت وفات حضرت و اخبار در اين مورد
آيين حضرت رضا عليه السّلام آن بود كه هرگاه با مأمون خلوت مىكرد او را نصيحت مىكرد و از خدا مىترساند و كارهاى خلافى كه مرتكب مىشد را زشت مىشمرد .
مأمون ظاهرا حرفهاى امام را احترام مىگذاشت ولى در باطن از امام روى برمىگرداند ، روزى حضرت بر مأمون وارد شد و ديد وى مشغول وضو گرفتن است در حالى كه غلام بر دست او آب مىريزد ، حضرت اين عمل را خلاف شرع مىدانست متأثر شد و فرمود : در عبادت خدا هرگز شرك مورز .
مأمون به ناچار خود وضو را تمام ساخت و اين سخن امام بر دشمنى او افزود و ناراحت شد .
حضرت از باطن حسن و فضل فرزندان سهل به خوبى باخبر بود هرگاه مأمون نام آنها را به زبان مىآورد امام وى را سرزنش مىكرد و از كارهاى زشت آنها با مأمون بازگو مىكرد .
و فرمود : به سخنان آنان گوش مده .
برادران كه از نظر امام باخبر شدند ، آنها هم از حضرت در پيش مأمون بدگويى مىكردند و سخنانى را بيان مىكردند كه حضرت را از نظر مأمون دور كنند .
و مىگفتند : هرگاه او را پيش از اين بر خود غالب سازى ممكن است مردم عليه تو شورش كنند و تو را به هلاكت رسانند ، آنقدر آن دو ملعون بدگويى امام را كردند كه مأمون تصميم به كشتن امام گرفت .
روزى حضرت و مأمون بر سفره نشسته و آن غذاى مسموم را تناول كردند و بيمار شدند و مأمون نيز خود را به بيمارى زد !
عبد اللّه بن بشير مىگويد : مأمون به من دستور داد بر خلاف عادت ناخنهاى خود را بلند كنم و كسى را باخبر نسازم من هم ناخنهايم را بلند كردم روزى مرا فرا خواند چيزى مانند تمر هندى به من داد و گفت : همه اين را به دست خود مخلوط كن و من هم مخلوط كردم آنگاه مأمون از پيش من رفت و در محضر امام حاضر شد احوال او را پرسيد ، سؤال كرد حال شما چطور است ؟
فرمود : آرزومندم حالم خوب باشد ، مأمون گفت : امروز به شكر خدا حال من خوب است ، پرسيد آيا امروز خدمتكاران حضور شما رسيدهاند ؟ فرمود : خير .