تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
ابو الفرج از عنسبه روايت كرده كه هرگاه امام صادق محمّد بن عبد اللّه را مىديد ديدگانش پر از اشك مىشد و مىفرمود فداى او ، اين همان كسى است كه مردم معتقدند به مقام خلافت مىرسد در حالى كه او را مىكشند و از اين مقام محروم مىگردد زيرا در كتاب جدم امير المؤمنين از او بعنوان خلفاى اين امت ياد نشده است .

فصل اول [ : مناظره مرد شامى با شاگردان حضرت صادق ( ع ) ]

اين حديث مشهور هم مانند حديث قبلى است و اختلافى بين العلماء در صحت دو حديث نمىباشد و اين دو حديث دلالت دارد بر اثبات امامت امام صادق عليه السّلام و معجزات آن حضرت كه از آينده و غيب خبر مىداده همان‌طور كه پيامبران از آينده خبر مىدادند و اين معجزات نشانى از نبوت و راستى آنان است . 1 - يونس بن يعقوب ميگويد : حضور حضرت صادق عليه السّلام رسيدم مردى از اهل شام وارد شد و عرض كرد من مردى هستم از اهل علم كلام و فقه و واجبات ، و آمده‌ام تا با ياران تو مناظره نمايم . حضرت فرمودند : كلامى كه بيان كردى از كلام جدّ بزرگوارم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است يا از بيانات خودت ؟ ! گفت : بعضى از كلام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و بعضى ديگر از كلام خود مىباشد . حضرت فرمود : بنابر اين تو همتاى رسول خدايى ، عرض كرد : چنين نيست كه شريك آن حضرت باشم . حضرت فرمود : گمان مىكنى كلامت از وحى است ؟ ! ، عرض كرد : خير ، حضرت فرمود : آنچه معلوم است پيروى از شما همانند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله واجب است ، عرض كرد : خير حضرت صادق عليه السّلام به يونس نظر كرد و فرمودند اين مرد قبل از آنكه به مناظره بپردازد با خود خصومت كرد و اى يونس اگر ميتوانى با او به مناظره بپرداز ، وى آه سردى كشيد و عرض كرد : يابن رسول اللّه جانم فدايت ، شنيده بودم كه اصحاب را از علم كلام منع كرده بوديد و مىفرموديد : واى بر اهل كلام كه مىگويند اين چيز نقد كلام است و آن ديگرى نيست ، اين موضوع به روش معلوم آورده شده و آن يك چنين نيست اين موضوع را مىفهميم و آن را نمىفهميم . حضرت فرمودند : سخن من درباره كسانى كه قول من را ترك كرده‌اند و به گفتار و اراده خود اهميت مىدهند . پس فرمودند : اى يونس بيرون برو و هر يك از متكلمين را كه ديدى او را به حضور ما بياور . يونس مىگويد : خارج شدم و ملاقات كردم با حمدان بن اعين ، محمّد بن نعمان احول ، هشام بن سالم و قيس ماصر كه متكلمين زبردست بودند همه را حضور حضرت دعوت نمودم . آن روز چند صباحى به ايام حج مانده بود كه حضرت در كنار كوه نزديك به حرم خيمه‌اى برافراشته بود و ما هم در آنجا بوديم ، حضرت ناگهان ، سر مبارك را از خيمه بيرون آورد و به شتر سوارى