نمى دانستند يكى مىگفت من انگور مىخواهم ، ديگرى عنب ، ترك ازم ، رومى استافيل ، و با هم نزاع داشتند الخ . كسى كه زبان همه را مىدانست درهم را گرفت و انگور خريد به جهت ايشان و نزاع رفع شد . ( 1 ) پس اين نزاعها و اختلافات اجزاء عالم به جهت عوارض و تعيّنات است ، چون عوارض برخيزد همه يك چيز مىشود و آن واجب الوجود است ، همه اينها يك حقيقت است كه شبسترى مىگويد :
چو ممكن گرد امكان برفشاند * به جز واجب دگر چيزى نماند ( 2 )
پس ممكن عين واجب است بعد از حذف مشخصات .
بارى مىگويد مولوى در آخر صفحه :
اتحادى خالى از شرك و دوئى * باشد از توحيد نِى ما و تويى ( 3 )
يعنى هر گاه عالم را شيئ واحد ديدى موحدّى ، و الاّ مشركى .
تا آنكه مىگويد :
صورت انگورها اخوان بوند * چون فشردى شيره واحد شوند ( 4 )
گر بگويم آنچه او دارد نهان * فتنه افهام خيزد در جهان ( 5 )
پس در انگورى همه درّند پوست * تا يكى گردند و وحدت وصف اوست ( 6 )
تمام شد بعضى از مزخرفات جلد ثانى ، زياد طول نمىدهم و الاّ سخن بسيار است ، و اللّه الهادى الى سبيل الرشاد .
* * *
هامش
1 - مثنوى ، دفتر دوّم ، 3681 .
2 - گلشن راز ، ص 44 ، سطر 1 .
3 - اين بيت در نسخه نيكلسون نيست ، و در نسخه كتابفروشى اسلاميه دفتر دوّم ، ص 205 ، سطر 21 ، آمده است .
4 - مثنوى ، دفتر دوّم ، 3717 .
5 - مثنوى ، دفتر دوّم ، 3721 .
6 - مثنوى ، دفتر دوّم ، 3725 .