مى رسانيدند ، كه باز آمده است مكان و منزل ما را بگير و او مىگفت من ويرانه شما را طالب نيستم ، منزل من ساعد پادشاهى است ، به منزل خود مراجعت خواهم كرد مىگويد :
در دل سلطان خيال من مقيم * بىخيال من دل سلطان سقيم
تا آنكه مىگويد :
مالك الملكم نيم من طبل خوار * طبل بازم مىزند شه از كنار
طبل باز من ندارى ارجعي * حق گواه من بر غم مدّعى ( 1 )
مراد از طبل ، طبلى است كه چون باز دور مىشود آن را مىنوازند ، برمى گردد .
مراد از ارجعى اشاره به آيه : اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ ( 2 ) است . مراد از باز خودش و ساير اوليائند كه به جهت تكميل خلق به مثابه جغدانند ، آمدهاند .
چون اين فقرات و آنچه مىآيد صريح در وحدت وجود است ، خواسته اشتباه كارى [ نكند ] بدتر كرده مىگويد :
من نيم جنس شهنشه دور ازو * ليك دارم در تجلّى نور ازو ( 3 )
و اينها اشاره است به آنچه مىگويد كه : همه اشياء مجالى ظهور نور حقند ، غافل از آن است كه بنا بر اين مسلك همه اشياء عالم چنيناند ، جغد و بازى نيست . بارى طول نمىدهم ، تا آنكه مىگويد : ( 4 )
آخر اين جان با بدن پيوسته است * هيچ اين جان با بدن مانسته است
اين بيت بوى حلول دارد ، مولوى مذهب مستقيمى هم نداشته .
در صفحه بيست و هشتم و نهم در مقام اينكه سالك بايد ريشههاى اخلاق رذيله را بكند مىگويد :
هامش
1 - مثنوى ، دفتر دوّم ، 1157 و 1168 .
2 - سوره فجر ، آيه 28 .
3 - مثنوى ، دفتر دوّم ، 1170 .
4 - مثنوى ، دفتر دوّم ، 1170 .