ارمغانى كه شمس براى وى آورده بود ( تصوّف غليظ ، سماع ، شعر و . . . ) ناراحت و نگران بود .
« شاگردان علاءالدين ( و طلبههاى ديگرى كه در مدرسه منسوب به مولوى ساكن بودند و با مرام شمس مخالفت داشتند ) كه در مدرسه به اين مدرّس جوان و متشرع با نظر احترام مىنگريستند و عدهاى از مريدانِ مولانا . . . زمزمه ناخرسندى سازكردند . . . » ( 1 ) خلاصه مخالفتها از هر سوى به شمس روى مىآورد .
سلطان ولد ( مريد شمس ) در اين رابطه مىگويد ،
باز گستاخان ادب بگذاشتند * تخم كفران و حسدها كاشتند . . .
سپهسالار در رساله خود مىنويسد : « فى الجمله هرگاه فرصت يافتندى به استخفاف آن حضرت مشغول گشتندى و حركاتى كه موجب انفعال باشد به عمل مىآورند » .
تدبيرها و پادرميانىهاى مولوى ( كه از اخلاق و موقعيّت بهترى در ميان مردم برخوردار بود ) نيز چندان اثرى نداشت .
غيبت دوباره شمس و ناله دوباره مولوى در هر حال عرصه بر پير تبريزى سخت تنگ شد . بوى خشونت و تهديدهاى خطرناك به مشام مىرسيد . شمس درنگ را جايز ندانست و بالاخره « خداى مولوى » ( به تعبير خود وى ) براى هميشه از قونيه فرارى شد ، و به روايت ديگر ، به دست يارانِ مولوى از بين رفت . ( 2 )
بار ديگر بىتابى مولوى آغاز شد . او كه مرشد و پير و مراد و خداى خود را از دست داده بود ، قدرت تحمّل فراق و دورى دوباره او را نداشت . دوباره به جستجو پرداخت ، ولى چيزى دستگير وى نمىشد .
هامش
1 - پله پله تا ملاقات خدا ص 137 .
2 - مناقب العارفين ص 684 - 683 ، به نقل مولانا جلال الدين .